#جادوگران_بی_هویت_(جلد_اول)_پارت_251
گله ي راويار اون ته ايستاده بودن و من باحرص نگاه به اون عجوزه اساطيري ميکردم.
بالاخره مورگان يه فرود خيلي زيبا اومد که باعث تشويق مردم شد و اژدها ها همگي باهم غرش هاي مغرورانه اي رو سر دادن
گارژرون مثل هميشه جلو اومد و دست من رو گرفت...
گارژرون دستمو گرفت و با صدايي که با جادو بيش از حد بلند شده بود گفت:
امروز در دشت کاج ها پس از قرن ها يک پيوند مبارک ومتبرک رو داريم باشد که باز هم دورهم جمع شويم براي پيوند سواران اينده
همه ي مردم از روي صندلي هاشون بلندشدند حتي ملکه وپادشاه ها
چشمم افتاد به راهيل که با لبخند نگاهم ميکرد و يه تيپ ساده زده بودو به نظر ميرسيد از افتاب گرفتن لذت ميبره.
ناگهان جلوي دست همه توي هوا جام هايي ظاهر شد که پر بود از نوشيدني سرخ رنگي
گارژرون ادامه داد:و حالا جام اول رو به رسم قديم مينوشيم باشد که هميشه هم پيمان باقي بمانيم
کل مردم همزمان جام ها رو توي هوا قاپيدن و يک نفس نوشيدن
کوتوله اي چاق وچله اي به سمتمون اومد و همون خنجر اشناي مراسم قبل رو به دست گارژرون داد.
گارژرون اين بار برخلاف قبل به جاي کف دستم مچ دستم رو گرفت و آروم گفت:
اين کار يکم درد داره و متاسفانه نميتونم با طلسم دستتو بي حس کنم
سرمو مصمم تکون دادمو گفتم:مشکلي نيست بعد مراسم حلش کن.
با شنيدن حرفم خيلي غيرمنتظره خنجرو فرود اورد روي مچ دستم درد تو کل بدنم پيچيد قيافه ي تماشا کننده ها از ديدن صحنه جمع شد با نوک تيز خنجر درست شاهرگ اصلي مچو از هم قطع کرده بود وخون فوران کرد.
بعد دوباره خنجرو روي دستم گذاشت و از قسمت بريدگي تا يه رگ روي ارنجم کشيد سوزش و درد کل بدنمو گرفت دندونامو روهم فشار دادم و نگاه به دست پاره پاره شدم کردم خونم با فشار بيرون ميريخت
مورگان سرش رو روي زمين جلوي پاهام گزاشت و گارژرون خواست که دستمو متصل کنم به بالا ترين قسمت پيشوني مورگان
رگ بريدمو روي پيشونيشذاشتم و دستمو تا ارنج روي پيشونيش قرار دادم فلس هاي تيزش توي پوستم مينشست و دردم بيش تر ميشد
romangram.com | @romangram_com