#جادوی_چشم_آبی_پارت_183

لبشو تر کرد و با صدایی که می شد خشم رو توش تشخیص داد گفت-من به این مبارزه میام تا ثابت کنم که میتونم
تو رو شکست بدم و کاری کنم که مادرت و پدرت از اینکه منو زنده گذاشتن و همون چند سال پیش منو نابود
نکردند پشیمون بشند.
بعد دستشو بُرد کنار چشمم و جایی که قبلا توی اتش سوزی سوخته بود بعد سریع دستشو کشید و گفت-مشتاقانه
منتظرم شکستتو توی مبارزه فردا ببینم.بعد در یک چشم بر هم زدن به خفاش تبدیل شد و به آسمان رفت...و من
موندم با ذهنی گنگ از سوال..
دشت ساوان-محل مبارزه-ساعت 31صبح
از زبان راوی
هوا ابری بود و صدای غرش ابر ها به گوش می رسید..
دو دشمن در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند
یکی از ان ها دختری موفرفری با تاج و عصای سلطنتی و دیگری پسری از طایفه ی ملکه ی خفاشی با چشمانی به
رنگ خون و شنلی به رنگ قرمز-مشکی...
گویی هر دو در پی برنده شدن بودند و میخواستند دیگری را از پای در بیاوردند..مردمی که دو و اطراف انها را
گرفته بودند تا از نزدیکش شاهد جنگ آنان باشند...سوزان و لئونادویی که نگران برای فرزنداشان به آنها نگاه می
کردند وانجری که با لبخندی شیطانی کمانی زهر اگین بر دست گرفته و بر بالای درختی بلند نشسته بود و منتظر
فرصتی بود که ان را بر قلب دخترک جانشین بزند..حال چه می شود؟کسی چه می داند؟دیوید پیروز می شود یا
سلنا؟اهریمن بر نیروی پاکی؟با پاکی بر اهریمن؟
سلنا
عصا ی جادویی رو توی دستم جا به جا کردم..عرق کرده بودم و خیلی میترسیدم از اینکه پایان این مبارزه چه کسی
پیروز میشه؟

romangram.com | @romangram_com