#جادوی_چشم_آبی_پارت_182

بابا نگران من نباشید مطمئن باشید اتفاقی برای من نمیوفته چون من امید تمام این مردم هستم و اگه من در مقابل
اون کسی که داره اون بیرون آزادانه همه چیز رو توی دستاش نابود میکنه و میخواد این جا رو به جهنم تبدیل بکنه
نایستم همه چی نابود میشه.
اصلا به این فکر کردین من چرا دشت ساوان رو انتخاب کردم؟
چون اون یکی از دشت هاییه که اتفاقات تاریخی زیادی اونجا رخ داده و طبق افسانه ها محل جنگ های زیادی بوده و
بیشتر چشم آبی ها در اون محل نابود شدند و من میخوام با نابود کردن دیوید در اونجا ثابت کنم که بالاخره کسی
پیدا شد که بتونه خون اشام ها رو برای همیشه از روی زمین پاک کنه...
بابا-خوب؟چجوری میخوای به دیوید خبر بدی؟اصلا از کجا مطمئنی دیوید به اونجا میاد؟
سلنا-خوب من مطئنم اون به اونجا میاد....و درمورد اینکه چجوری بهش خبر میدم..خوب خودم بهش میگم!!
بهش نگاهی میکنم...با نیشخند در حالی که دستاش توی جیبشه وباد شنل قرمز-مشکی ایش رو این ور و اون ور می
بره به چشم های سبز من نگاه میکنه...از دور هم میتونم قرمزی چشم هاشو تشخیص بدم..پس کو اون چشم های
عسلی که می درخشید؟
با جدیدت جلو رفتم و روبه روش وایستادم و گفتم-دیوید..باید برای همیشه این بازی لعنتی رو تموم کنیم..تو باید
فردا صبح بیای به دشت ساوان تا مبارزه ای با هم داشته باشیم.اگه...
1 9
با گذاشتن انگشتش روی لبام نذاشت که من ادامه ی حرفام رو بزنم...نیشخندی شیطانی زد و صورتشو جلوی صورتم
قرار داد و گفت-جانشین کوچولو برای من هیچ بایدی و هیچ اما و اگری وجود نداره من هر کاری که بخوام رو انجام
میدم و امثال تو و اون پدر و مادرت نمیتونن به من دستور بدن متوجهی که؟
نمونه ی کامل یک خون آشام بود و اینو از پوست رنگ پریده اش،چشم های سرخش وسردی که دستاش داشت
میتونستم بفهمم.

romangram.com | @romangram_com