#جادوی_چشم_آبی_پارت_175

به من زد به گوش ای پرت شدم...صدای عصبیشو میشنیدم.
داناتلو-تو غلط کردی برگشتی...تو اینجا چیکار میکنی؟اصلا این همه مدت کجا بودی؟برگرد همونجا..تو یدگه اینجا
جایی نداری...ببین(به پدر و مادرم اشاره کرد)ببین باهاشون چیکار کردی؟چطور دلت اومد؟؟هاااان؟چطـــور؟
با داد حرف میزد که خودمو بهش رسوندم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم-دانی...غلط کردم..منو
ببخش..تو رو خدا اروم باش...ارومم باش..تمام بدنش داشت می لرزید...میخواست منو از خودش جدا کنه که محکم
تر گرفتمش.
سلنا-نمیذارم..به خدا نمیذارم...دانی دلم برات تنگ شده بود...من من...مجبور بودم...تو رو خدا من ببخش..از شدت
استرسی که بهم وارد شده بود قدرت تکلمم رو از دست داده بودم و نمیتونستم حرف بزنم..داناتلو متوجه من شد.
دستشو دور کتفم حلقه کرد و با بغض گفت-کجا بودی بی معرفت..کجا بودی که نمیدونی توی این مدت چی
شد..نمیدونی.
صدای داناتلو توی سرم اکو می شد..ضعف کرده بودم...زانو هام سست شده بودند..سرم گیج می رفت..فقط در
اخرین لحظه صدای نگران بابا و مامان و داد داناتلو که میگفت بیهوش شده رو شنیدم و بعد لبخندی بر روی لبم
اومد...اونا منو بخشیده بودند..بالاخره به خونه برگشته بودم..و سیاهی پرده ی بود که روی چشمام اومد و به خلسه
ای شیرین فرو رفتم.
حجوم مایه ای شیرین رو به دهنم حس کردم و چشم هام نیمه باز شدند...صداهای اطراف گنگ بودند..همه رو می
دیدم..بابا...مامان...دانی..عمه ایملیانا و دایی سم..دایی توبی..خاله سیلیدیا..زن دایی رامونا..دوستام..جنی فر و
آنا..ناخود آگاه زدم زیر گریه.بلند بلند گریه می کردم..جنی فر و آنا که بغض کرده بودند منو بغل کردند و اونها هم
زدند زیر گریه..سه نفری اشک می ریختیم..که داناتلو با صدای عصبی گفت-جنی،انا تمومش کنین اون حالش خوب
نیست تازه به هوش اومده.
همه با نگاشون که نوعی ترحم و کنجکاوی و شاید هم عصبانیت بود به من نگاه می کردند..ولی من نمیدنستم که باید

romangram.com | @romangram_com