#جادوی_چشم_آبی_پارت_174
من باهاشون چی کار کرده بودم..همش تقصیر منه من..تحمل دیدن این صحنه ها رو نداشتم..جلو تر رفتم...شروع
کردم به دویدن..رفتم جلوشون..چشمای مامان که اول منو دید..پوزخندی زد ولی بعد به ناباوری تبدیل شد و گفت-
لئو،ببین کارم به کجا کشیده شده که کم کم دارم توهم میزنم.
دارم سلنا رو جلوی خودم میبینم
هق هق من سکوت رو شکست و با داد گفتم-مامان این منم...سلنا..من برگشتم...برگشتم خونه...مامان.
قبل از اینکه کلمه ی دیگه ای بگم احساس کردم یکی منو در اغوش گرفت..بوی بابام بود...بوی تن بابام بود که باور
کرده بود من اینجام..برگشتم و بلند بلند شروع کردم به گریه کردن..داد زدم-بابا من اینجام..اینجا..من دختر
بدتون..دخترتون برگشتم...دختر نامردتون برگشت...دختر بدبختتون برگشت..چرا..چرا...همش تقصیر من بود..تو
رو خدا منو ببخش بابا.بیخش بابایی...من غلط کردم...منو ببخش
دست بابا منو بیشتر به خودش فشرد انگار نمیخواست منو دوباره از دست بده..تک دخترش رو...دختر نامردش
رو..بابا با بغض گفت-دخترم..سلنا برگشته سوزان این توهم نیست دخترمون برگشته...خودشه.
بابا دستشو روی سرم کشید و گفت-دختر خودمه بوی سلنا رو میده..مگه میشه کسی دختر خودشو نشناسه..بعد
مردونه شروع کرد به اشک ریختن..شونه هاش میلرزید..ببین چه کردی با پدر و مادر خودت سلنا...بین چه کردی.
مامان هم اومد طرف ما و با ناباوری گفت-س..س.سلنا..خودتی مامان؟خودتی...دختر من خودتی؟مامان خودشو به ما
رسوند و ما دو تا رو در اغوش گرفت..سه نفری در آغوش همدیگر گریه میکردیم..بعد از چند لحظه .. صدای
1 4
تعجب زده ی کسی رو حس کردم..بابا و مامان رو کنار زدم و با دیدن کسی که جلوم بود جوشش اشک رو روی
گونه هام حس کردم..بسته هایی که توی دستش بود از دستش افتاد...گفت-تو...تو...سلنا؟
با دو رفتم طرفش..زیر لب گفتم-دانی...داناتلو..
اما صدام توی گلوم خفه شد....بک طرف صورتم به شدت سوخت.. و شروع به گز گز کردن کرد...از شدت سیلی که
romangram.com | @romangram_com