#جادوی_چشم_آبی_پارت_172
رو به صورت نیمه باز نگه داشتم و دستم هم سپر صورتم کردم..ارابه روی زمین نشست و دانیکا از روی ارابه داد
زد-حالا که حاضری پس بیا...بیا تا به سرزمین بالای ابر ها بریم...وقتشه همه ملکه ی جدید رو بشناسند...با ذوق
سوار ارابه شدم و با دانیکا به سمت سرزمین بالای ابر ها حرکت کردیم...
لحظه ی موعود فرا رسیده است،من،سلنا،دختر سوزان و لئوناردو چشم آبی..اکنون در مقابل دیدگان بزرگان
سرزمین گمشده..به جانشینی ملکه دانیکا می رسم...دانیکا روبه روی من در مقابل همه..در کنار آنید بزرگ..و در
حالی که من زانو زده ام..خنجر صلاحیت جانشنی رو بر روی کتف من میگذارد و شروع میکند به صحبت:
ای بزرگان سرزمین گمشده من دانیکای بزرگ ملکه ی سابق این سرزمین اعلام میکنم که هم اکنون سلنا
لیبرا...فرزند لئوناردو وسوزان که دست ملکه خفاشی رو از این دنیا کوتاه ،اهریمن اصلی و ریشه خون اشام ها رو
نابود کردند ..جانشین من و ملکه ی آینده ی این سرزمین می شود.
از امروز سلنا جانشین من است و تا وقتی که اهریمن را به طور کامل از بین ببرد و اخرین نسل از خون اشام ها را از
روی این سرزمین پاک کند جانشین باقی می ماند.سپس در مقابل همگان او را ملکه اعلام میکنم.
سرمو بالا میگیرم و با جدیدت میگم-قول میدم که انجامش بدم...بلند شدم و رو به روی چشم آبی ها میگم به همتون
قول میدم که سرفراز از این ماموریت بیرون بیام...
عصای جادویی و تاج رو برمیدارم و لحظه ای بعد حجوم نیروهای سرزمین گمشده رو به بدن خودم حس
میکنم...عصا رو روی دستم بلند میکنم چشمامو می بندم و زمزمه میکنم......magic of forget landدور
و برم رو عناصر مختلف سرزمین فرا گرفتند و با خوندن ورد همه وارد بدن من شدند و حس میکردم که خون توی
رگ هام جریان بیشتری پیدا کرده.
.موهای فرفریم دورمو گرفته بودند..از شدت نیرویی که بهم می رسید ضعیف شده بودم و قدرت جسمانیم کم شده
بود...ولی نه...من باید طاقت بیارم...بلند تر داد زدم... ...…all of magic of forget landقدرت
های مختلف وارد قلبم می شد..دوستی..جادو..جاذبه..شفا..پ رواز..طولی نکشید که بعد از تمام شدن نیروها دوباره
romangram.com | @romangram_com