#جادوی_چشم_آبی_پارت_171

به چشمای سرمه ایش که برق اشک توش بود نگاهی کردم...باورم نمیشه!کبین میخواست گریه کنه؟اون خواننده ی
معروف؟؟میخواست بخاطر رفتن من گریه کنه؟خواستم حرفی بزنم که توی یه آغوش گرم فرو رفتم..کبین دستاشو
محکم دور کمرم حلقه کرد و گفت-نرو...خواهش می کنم...تو..تو نباید از اینجا بری...فکر کردی میذارم منو تنها
بذاری؟بعد از اینکه منو عاشق خودت کردی حالا داری میری نامرد؟بعد از این همه مدت؟چطوری دلت میاد؟
سرمو توی سینه ی ستبرش فرو کردم و گفتم-مجبورم برم می فهمی؟تو چی میدونی؟میدونی که اگه نرم همه
سرزمین گمشده نابود میشه؟اگه نرم همه میمیرند؟همه به دست اهریمن کشته می شوند؟کبین تو خودخواه ترین
موجودی هستی که دیدم!من باید برم..قول میدم که برگردم بهت قول میدم...اگه برنگشتم بدون من..مر..نذاشت
حرفمو کامل کنم...به قدری شوکه شده بودم که حد نداشت...لب های کبین بود که اروم روی لب هام می لغزید..و
دستای گرمش بود که لای موهام پبچ میخورد..دمای بدنم بالا رفته بود...کبین اروم در همون حالت گفت-حق نداری
حرف از مردن بزنی فهمیدی؟اگه تو بمیری زندگی برای من مفهمومی نداره...من بدون هیچی ام هیچی..پس
برگرد..قول بده که برمیگردی..صحیح و سالم..پیش من..سلنا میخوام بهت یه اعترافی بکنم...تا حالا همچین حسی
نداشتم ولی مطمئنم که دوست دارم.
صدای کبین مثل ناقوس توی گوشم دنگ دنگ صدا میکرد..دوست دارم...دوست دارم
1 2
از بغلش بیرون اومدم...از شدت گرما گونه هام قرمز شده بودند...سریع برگشتم به سمت در و گفتم-ولی من
عاشقتم...بلندتر گفتم-عاشقتم کبــــــین!
بعد با سرعت هر چه تمام خودمو به دروازه رسوندم و شروع به دویدن کردم...باسرعت توی خیابون ها می دویدم تا
اونجایی که از نفس افتادم و خودمو بیرون از شهر پیدا کردم...هیچی جز چند تا بوته ی خار اینجا نبود..هیچی..کوله
مو توی دستم جا به جا کردم و داد زدم-دانـــــــیکا..توکجـــــای ی؟جواب بده...من حاضرم..من برای ملکه شدن
حاضرم...بیا سریع بیـــــا...در عرض چند ثانیه ارابه ای از اسمان با نور زیادی به سمتم اومد...از شدت نور چشم هام

romangram.com | @romangram_com