#ایسکا_پارت_206

- عزیزم تو برو بخواب. مهمونامون تازه رسیدن.

لبخند قشنگی زد و گفت:

- سلام بچه‌ها. خیلی خوش اومدین! یزدان چرا بیدارم نکردی؟!

و بلافاصله از راه پله‌ها پایین اومد. باهام روبوسی کرد و به امیدم دست داد. بازم به این گیسو! حداقل عین آدم برخورد کرد! رو بهم گفت:

- عزیزم چی میل داری بگم برات بیارن؟ شام خوردی؟

لبخند کم‌رنگی زدم و جواب دادم:

- مرسی گرسنه نیستم. همه چی تو هواپیما سرو شده.

- بابا غذاهای اونجا که هیچ جای آدمو نمی‌گیره! تعارف نکن اگه...

حرفشو قطع کردم و با ملایمت گفتم:

- نه خانومی، من اهل تعارف نیستم. فعلاً چیزی نمی‌خوام؛ ولی اگه گرسنه شدم خودم میام پایین می‌خورم. نگران نباش!

لبخند موقری زد و چیز دیگه‌ای نگفت. امید دستمو گرفت و رو بهشون گفت:

- نیاز احتیاج به استراحت داره. بهتره ما بریم بالا.

گیسو رو بهمون گفت:

- شب خوبی رو داشته باشین.

رو بهش گفتم:

- شب تو هم خوش.

اما دریغ از محمد و امید! یه کلمه هم چیزی نگفتن. روانیای بی‌ادب بی‌اعصاب کله خراب! امید دستمو کشید و به همراهش از راه پله بالا رفتیم. کنار یکی از درها توقف کرد. خیره شد به چشمام و پرسید:

- دیگه درد نداری؟

سرمو به علامت نفی تکون دادم و با لبخند گفتم:

- دیگه نه.


romangram.com | @romangram_com