#ایسکا_پارت_205

لبخند زیبایی روی لبم نقش بست.

درد و درمان ما هم از این آقا امیده و بس!

***

من تا حالا نیومده بودم آبادان؛ اما اون‌جور که شنیده بودم می‌گفتن قبل از جنگ خیلی جیـگر و خوشگل بوده؛ اما گویا بعد از جنگ زیاد بهش نرسیدن و چند سالی هست که کم‌کم دارن آثار مخرب جنگل تحمیلی رو از بین می‌برن. با اینکه نزدیک به پاییز بود؛ اما هوا خیلی گرم و شرجی بود. امید سریع یه ماشین گرفت و آدرس جایی رو که باید می‌رفتیم به راننده داد. راننده‌ی خونگرمی و با صفایی بود. داشت از زمانی که هنوز جنگ نشده بود تعریف می‌کرد. از گرد و خاک و اینکه چقدر به سلامتیشون ضربه وارد شده، شکایت می‌کرد.

از کارون و زیبایی غروبای لب آب بی‌مثال خرمشهر می‌گفت و من واقعاً محو حرفاش شده بودم!

وارد محله‌ای شدیم که همه‌ی خونه‌ها ویلایی و لوکس بودن. راننده شماره‌ی پلاک رو از امید خواست و بعد از رسوندن ما به‌مقصد، خداحافظی کرد و رفت. به خونه‌ی دو طبقه و خیلی شیک روبه‌روم خیره شده بودم که امید رفت جلو و آیفون رو زد. کسی بدون اینکه جواب بده در باز شد. با هم داخل رفتیم. حیاط بزرگی داشت و یه استخر وسط محوطه بود. در خونه باز شد و محمد با تیپ نفس‌گیری بیرون اومد. یه تی‌شرت جذب سفید با یه شلوار ورزشی مشکی.

- بیاید داخل. هوا گرمه!

امید مستقیم خیره شد بهش و گفت:

- به یه نفر بگو بیاد چمدونا رو ببره داخل!

محمد سرشو تکون داد و گفت:

- باشه. بیاید داخل.

کلاً از این همه گرما و حرارت بینمون داشتم هلاک می‌شدم. نه سلامی نه علیکی نه چاکرمی! منم که این وسط نقش دیوارو اجرا می‌کردم!

وارد پذیرایی که شدیم همه جا تاریک بود و فقط یه آباژور نارنجی رنگ کنار مبل‌ها خودنمایی می‌کرد. صدای محمد باعث شد که سرمو برگردوندم و بهش نگاه کنم.

- حواستون باشه! گیسو نمی‌دونه من کیم! اون فکر می‌کنه من یزدان کبیری یه تاجر معمولیم. حتی نمی‌دونه تو کار خلافم! شما هم از دوستای قدیمی من هستید. یادتون نره.

سرمو تکون دادم. امید گفت:

- کجا باید استراحت کنیم؟

محمد به طبقه‌ی بالا اشاره کرد و گفت:

- بالا اتاق زیاد هست، هر کدوم رو که دوست دارید انتخاب کنید. الانم به خدمتکار میگم که وسایلتونو بیاره.

- یزدان...

با صدای طناز گیسو به‌بالای راه پله نگاه کردم. موهای بلوند و صافش، باز و رها ریخته شده بود دورش و یه روبدوشامبر نازک انداخته بود روی لباس خواب کوتاهش.


romangram.com | @romangram_com