#ایسکا_پارت_200
خندهی کوتاهی کردم و به شیرینی حس زمانی که توی آغـ*ـوشش داشتم فشرده میشدم فکر کردم. هیچوقت تصور نمیکردم که یه بغـ*ـل ساده بتونه اینقدر بهم حس زندگی بده.
هیچوقت فکر نمیکردم که نوازشهای یه مرد، بتونه کل دخـتـرونگیم رو به لرزه دربیاره.
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم. دنیا چقدر امروز خوشگله!
واقعاً مستراح منو به چه نتایجی رسوندا! باز هم ریز خندیدم و با سرخوشی شروع به انجام کارهای قضای حاجت و این حرفا کردم.
از دستشویی اومدم بیرون، خبری ازش نبود. تصمیم گرفتم وقتی که دوباره باهاش رودررو شدم، خیلی عادی برخورد کنم. مثلاً انگارنهانگار که اتفاقی میخواسته بیفته! شکمم برای خودش سمفونی بینظیری راه انداخته بود؛ برای همین تندتند لباسام رو با یه تیشرت و شلوار راحتی لیموییرنگ عوض کردم و بعد از اینکه موهای بلندم رو بهسختی شونه زدم، با یه کش کلفت محکم دماسبی بستمشون. راه افتادم سمت میز غذاخوری که تو ضلع غربی سالن پذیرایی قرار داشت.
رأس میز نشسته و سرش توی روزنامهای بود که میدونستم این روزنامهخوندن صبحانه جزء لاینفک زندگیشه. اصولاً باید روی دورترین صندلی مینشستم و بعد از یه سلام خشک و خالی، مشغولخوردن میشدم؛ اما واقعاً باید اینجوری رفتار میکردم؟!
کمی اینپا و اونپا کردم. دقیقاً نمیدونستم باید چه رفتاری رو از خودم نشون بدم. میترسیدم گرم برخورد کنم و کلهم رو به طاق بکوبونه. از یه طرف دیگه میترسیدم سرد باشم. ممکنه بود دوباره سگ شه. وقتی هم سگ میشد خیلیخیلی بد ضایعم میکرد و من واقعاً طاقت اینهمه بیحرمتی رو نهتنها از جانب امید، بلکه از جانب هیچکس نداشتم. درضمن دیگران اگه میخواستن اینجوری برخورد کنن، دک و پوزشون رو میآوردم پایین؛ اما خب همه در جریان هستن که امید با همه فرق میکنه.
- چرا وایستادی؟ بیا بشین دیگه!
لبامو غنچه کردم و شروع به آنالیزکردن صداش کردم. جدی و محکم بود. درست مثل همیشه. متأسفانه چون که روزنامه جلو صورتش بود، نمیتونستم تشخیص بدم که دقیقاً حالتش چهجوریه.
اما خب از همین لحن و صدا هم میشد نسبتاً تشخیص داد که اوضاع چهجوریه! گفتم که مثل همیشه بود. یعنی امروز هم مثل همیشهست.
آهم رو نامحسوس دادم بیرون و بیحرف روی دورترین صندلی نشستم. از این سردرگمی بیپایان بدم میاومد.
- باید فردا شب بریم آبادان.
دست از همزدن چای برداشتم و با تعجب سرم رو بالا بردم. اون هم داشت نگاهم میکرد. دقیقاً چی گفت؟ آبادان؟!
- آبادان چرا؟
تغییری توی حالتش نداد.
- محمد الان بهم خبر داد.
گیجتر شدم. مگه چی شده که باید با محمد اینا جنوب بریم؟ با کلافگی گفتم:
- میشه تلگرافی حرف نزنی؟ کامل توضیح بده جریان رو.
اخماش رو توی هم فرو برد. دهنم نامحسوس کج شد. انگار فحش ناموسی به آقا دادم.
- مطمئناً محمد برای تفریح نمیبردتت اونجا. بهخاطر این بازی مسخرهست!
romangram.com | @romangram_com