#ایسکا_پارت_199

سرم رو بلند کردم و به چشماش خیره شدم. نگاه اون هم بهم بود. تک‌تک اجزای صورتم رو با نرمش خاصی که تا حالا توی نگاهش ندیده بودم از نظر گذروند. بی‌مقدمه گفتم:

- دوست ندارم این مأموریت سردت کنه.

نگاهش از حرکت باز ایستاد و به چشمام نگریست. ادامه دادم:

- دوست ندارم مسیح حساست کنه.

اخماش کمی تو هم رفت. دستم رو فرو کردم توی موهای پرپشتش و صورتمو به صورتش نزدیک‌تر کردم، جوری که نفس‌های دا*غمون توی صورت هم پخش می‌شد. با تمنا گفتم:

- دوست ندارم نسبت بهم بی‌اعتماد‌ شی. می‌فهمی؟ دوست ندارم!

هیچی نمی‌گفت. فقط نگاهش نوسان‌وار بین لـب‌ها و چشمام در حرکت بود.

خواستم عقب بکشم که نذاشت. دستش رو محکم پشت کـ*ـمرم گذاشت. خیره‌ی لـبام بود. نفسم توی ســینه حبس شد. دلم نمی‌خواست کاری کنم که باز هم مثل اون شب پشیمون شم؛ اما باز هم همون حس سرکش به جونم افتاد و توان مقابله رو ازم گرفت.

آهم رو دادم بیرون و با دستپاچگی گفتم:

- اوم... چیزه... گشنه‌ت نیست؟ بهتره بریم صبحونه بخوریم.

آب دهنم رو قورت دادم و با چشمایی که می‌دونستم خیلی‌خیلی ملتهبن، نگاهش کردم؛ کلافه، داغون و حتی بااشتیاق!

سرش داشت می‌اومد نزدیک که به‌سختی همه‌ی توانمو جمع کردم و دستم رو روی لـبش گذاشتم.

- نه امید!

نوک انگشتم رو بـ*ـوسید و به‌نرمی دستم رو کنار زد. دستش رو فرو برد توی موهام و لـ*ـب‌هاش رو به لـ*ـب‌هام نزدیک‌تر کرد.

چشمام ناخودآگاه بسته شدن ولی صدای زنگ موبایل باعث شد که کمی مکث کنه و عقب بکشه. با کلافگی از زیر دستش در رفتم و به‌سرعت سمت دستشویی دویدم.

صدای گرفته و خش‌دارش بلند شد:

- چی‌کار داری اول صبحی؟

و نفهمیدم دیگه به مخاطب پشت تلفن چی گفت. در و بستم و بهش تکیه دادم. قفسه‌ی سـینه‌م به‌شدت بالاوپایین می‌رفت.

شیر آب رو باز کردم و چند مشت آب خنک ریختم توی صورتم. تو آینه به خودم خیره شدم. گونه‌هام عین گوجه فرنگی شده بودن. دستم رو روشون گذاشتم. داشت ازشون آتیش بیرون می‌زد.

برای یه لحظه خند‌ه‌م گرفت. چقدر ضدحال می‌خوردیم. یه بار محمد زد تو پوزمون و یه بار هم زنگ موبایل‌. انگار خدا هم راضی نبود ما حالاحالاها به وصال برسیم!


romangram.com | @romangram_com