#ایسکا_پارت_178
لبخندم عمیقتر شد و دستم رو بهسمت گیسو دراز کردم.
- تبریک میگم عزیزم. خیلی به هم میاین!
انگار وقتی فهمید هیچ چشمداشتی به یزدان ندارم، خیالش راحت شد؛ چون که با خونگرمی دستم رو فشرد و تشکر کرد. ولی واقعاً توی صداش کیلوکیلو عشـ*ـوه موج میزد! خوش به حال محمد که همچین لوندی رو تو بغـ*ـلش داره!
محمد گفت:
- امید منتظرته. بهتره بری پیشش.
- اتفاقاً من هم دارم دنبالش میگردم. کجاست؟
به گوشهای از سالن اشاره کرد و گفت:
- اونجا روی مبلا نشسته، داره با مسیح حرف میزنه. بهتره زودتر بری پیششون.
با شنیدن اسم مسیح، برای یه لحظه حس کردم قلبم از کار افتاد. انگار خیلی ضایع رنگم پرید؛ چون محمد موشکافانه به صورتم خیره شد تا پی به احوالات درونم ببره. آب دهنمو قورت دادم و بیحرف، سمت جایی که با دست بهم نشون داده بود رفتم.
قدمام آهسته بود. دوست نداشتم حالاحالاها نگاهم به اون چشمای کثیف و هـ*ـرز بیفته.
وای خدا! چرا دارم میمیرم از استرس؟ تازه هنوز اتفاقی نیفتاده. بخوایم جلوتر بریم که من بیشک هفتاد بار سکته رو میزنم!
کمکم به گوشهی سالن نزدیک میشدم. یه دست مبل سلطنتی اونجا چیده شده بود که امید دقیقاً روبهروی یه مرد که حدس میزدم همون مسیح باشه، نشسته بود و داشت به من نگاه میکرد.
اخم کمرنگی بین ابروهاش جا گرفته بود و با نگاهش همهجوره منو زیرنظر داشت.
نگاه منم بهش بود، منتها با اضطراب! یه جورایی از شدت سهمگینی این حس عذابآور، داشتم متلاشی میشدم.
بهآهستگی نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو برای مدت کوتاهی بستم.
قوی باش نیاز! مثل همیشه با اعتمادبهنفس برخورد کن و نذار دستت پیش اون مرتیکه رو بشه.
بهشون نزدیک شدم. دقیقاً پشتسر مسیح ایستادم. زیرلب بسم الله گفتم و بازی رو شروع کردم.
لبخند مغروری روی لبام نقش بست و با صدای محکم و پرنشاطی رو به امید که داشت به این تغییر ناگهانیم نگاه میکرد گفتم:
- حالا منو تنها میذاری میای با همجنسات اختلاط میکنی؟ به همین زودی دلتو زدم؟
با شنیدن صدای من مسیح از صحبت ایستاد. برنگشت سمتم&؛ اما کاملاً مشخص بود که برای یه لحظه شوکزده شده. هرچند میدونست که من تو این مهمونی شرکت دارم.
romangram.com | @romangram_com