#ایسکا_پارت_177
اما متأسفانه با کار امشبم بهش ثابت کردم که چقدر مایلم. مایلم که باهاش یکی بشم! حتی یه خرده سرکشی هم از خودم نشون ندادم که لااقل امیدوارشم! سرمو تکون دادم و با لب و لوچهی آویزونی رفتم سمت کمدی که پر از لباسای جور واجور بود. میدونستم اگه بخوام لج کنم و به حرف امید گوش نکنم قشقرق راه میندازه. منم که کلاً بیحوصله شده بودم و نمیخواستم حداقل امشب یه تنش دیگهای پیش بیاد.
یه کت کوتاه طوسی که آستینای بلندی داشت پیدا کردم و روی لباسم پوشیدم. تو آینه نگاهی به خودم انداختم، قشنگ بود.
از اتاق بیرون زدم و پایین رفتم.
سالن خیلیخیلی شلوغ بود و صدای حرفزدن، خنده و موسیقی با هم مخلوط شده بود. با دیدن دخترای رنگووارنگی که توی سالن بودن نزدیک بود دهنم باز بشه. همه شیک و رویایی! حتی توی جشنهای بزرگی که تو آمریکا برگزار میکردیم همچین ریختایی رو ندیده بودم! آرایشگر حق داشت که اینقدر بهم رسیده بود. میدونست قراره چه لعبتایی توی این مراسم حضور داشته باشن.
آرایشای همه حرفهای و لباسا هم همه روی مد! مردا هم که اکثراً کتوشلواری و یکی از یکی خوش تیپتر بودن.
کلاً اونجا یه سالن مد بینظیر راه افتاده بود!
اونقدر همه سرگرم بودن که کسی متوجه ورود من نشد. من هم بیتوجه به بقیه دنبال امید و محمد میگشتم. دوست داشتم هرچی زودتر پیداشون کنم تا برم سمتشون. حس غریبیِ افتضاحی تمام وجودم رو پر کرده بود. دلم میخواست هرچی زودتر از این حالت تنهایی و بیکسی در بیام.
- وای یزدانم! دارم درست می بینم؟! این خانوم همون نیاز معروفه؟
با صدای محمد که داشت جواب اون دختر رو میداد، سمتشون برگشتم.
- آره عشقم. خودشه!
با چشمای گردشده به دختر فوقالعاده لونـ*ـد و جذاب روبهروم که به طرز فجیعی به سردار رسولی چسبیده بود نگاه کردم. قد خیلی بلندی داشت و به جرئت میتونم بگم که هیکلش توی اون سالن تک بود. مثل این مانکنای ایتالیایی، موهای بلوند و بلندش باز و رها دورش ریخته شده بود. صورت جذابی داشت؛ اما افسانهای نبود. بیشتر از اون، ناز توی صدا و هیکل بینقصش، دلفریبش کرده بود.
وقتی که محمد جوابش رو داد، از آغوشش بیرون و یه قدم سمت من اومد.
- واقعاً فکر نمیکردم اینجا ببینمت! یزدان بهم گفته بود؛ اما من فکر کردم داره شوخی میکنه.
راستش نمیدونستم در جوابش چی بگم. آیا باید نقش بازی میکردم؟ این دختر هم جزء همون طایفهی خلافکاره؟
خب آره دیگه! وقتی به محمد میگه یزدان، وقتی محمد اینقدر در مقابلش نرمه؛ یعنی داره نقش بازی میکنه.
خب شاید زنش باشه! چرا زنش رو بیاره توی مأموریتش؟! درضمن گیریم هم زنش باشه و دارن با هم کار میکنن، به نظرت اون قاضی مذهبی و نظامی، میذاره زنش با این ریخت پاشه بیاد تو این فضا؟ این هم از همون خلافکاراست! نیاز حواست باشه سوتی ندی.
افکارمو سریع جمع کردم و سعی کردم که یه لبخند کاملاً عادی بزنم. با لحن گرمی رو بهش گفتم:
- یزدانجان نمیخواد شما رو بهم معرفی کنه؟
مدل نگاه دختره یه جورایی تغییر کرد. انگار به مذاقش خوش نیومد که به یزدان، جان اضافه کردم؛ اما اونم سعی کرد لبخندش رو حفظ کنه. یزدان که تا اون موقع ساکت بود و رفته بود تو نخ ما دوتا، یه قدم اومد سمت اون دختره و دستش رو دور کـ*ـمرش حلـ*ـقه کرد. در همون حین هم تو چشمام زل زد و گفت:
- بهت که گفته بودم در شرف ازدواج هستم. گیسو هم همون دختر رویاییایه که مدام ازش تعریف میکنم.
romangram.com | @romangram_com