#ایسکا_پارت_155

دستاشو با ژست جذابی فرو کرد توی جیب‌های شلوارش و یه تای ابروش رو بالا انداخت.

- به‌خاطر اینکه جات پیش منه! اینو قبلاً هم بهت گفته بودم.

با اینکه از مدل جواب دادنش خوشم اومده بود و داشت کیلو‌کیلو آب‌نبات و شکلات تو دلم آب می‌شد؛ اما به رو خودم نیاوردم و یه نگاه از پایین تا بالا به قد و قیافه‌ی شیکش انداختم. با اعتماد به نفس گفتم:

- اون‌وقت چرا؟ مگه ما با هم صنمی داریم؟!

با آرامش یه قدم سمتم اومد و بهم نزدیک شد. برعکس همیشه نرفتم عقب و صاف و شق و رق سرجام ایستادم. با همون حالت پر غرور لبخند کجی زد و دندون‌های مرواریدی رنگش نمایان شد. زل زد تو چشمام و با لحن دل لرزونک و مردونه‌ای پرسید:

- ببینم، نکنه دوست داری که با هم صنم داشته باشیم! آره؟

آره از خدامه؛ اما کیه که از غرورش بزنه امید خان؟

خنده‌ی بلندی کردم و دستمو روی شونه‌اش گذاشتم. کمی فشردمش و روی پنجه ی پا ایستادم و به‌آرومی زیر چونه‌اش رو بـ*ـوسیدم. هیچی نمی‌گفت، حتی صدای نفساشم نمیومد. با لحنی که هنوز ته خنده داشت در گوشش زمزمه کردم:

- از جنس تو متنفرم! حالم از همه‌تون به هم می‌خوره. کثـیف‌تر از شما توی این دنیا وجود نداره! بهتره که برای خودت خیال پردازی نکنی استاد رضایی. واسه این کارا برو پی اهلش!

یه قدم عقب رفتم و این‌ دفعه تیر نگاهم به چشمای سیاه و متفکرش برخورد کرد. با لحنی که پر شده بود از جدیت و انزجار ادامه دادم:

- من، نیاز مشکات اهل صنم منم داشتن با هیچ مردی نیستم.

به خودم اشاره‌ای کردم و با تأکید گفتم:

- من تنهام جناب رضایی!

انگشت اشارمو به‌سمتش تکون دادم.

- و تنها خواهم موند. اینو هیچ‌وقت یادت نره!

***

تا عصر توی اتاقی که بهم داده بود موندم و خوش‌بختانه چون که دستشویی و حموم هم داخل همون اتاق گلبه‌ای رنگ بود توی پذیرایی نرفتم. خیلی هم گرسنه بودم و قار و قور شکمم هی بهم اطلاع می‌داد که برم یه چیزی کوفت کنم؛ اما منتظر بودم که امید صدام کنه اما اون از خدا بی‌خبر یه تعارف خشک‌ و خالی هم نزد و من مجبور شدم برای نشکستن غرورم، درد سخت و هلاکت‌بار گشنگی رو به جون بخرم.

روی تخت افتاده بودم و داشتم به سقف نگاه می‌کردم. شکم نازنینم هم چند ساعتی بود که یه کنسرت مشتی برای خودش راه انداخته بود. دلم می‌خواست امید صدای این سنفونی بی‌نظیر رو می‌شنید اون‌وقت دیگه روش نمی‌شد به خودش آهنگساز و رهبر ارکستر بگه! شنیدن صداش اصلاً لرز به جون آدم می‌نداخت حسابی، از بس استوار و منسجم بود. آهمو بیرون دادم و با مشت آروم به شکمم کوبیدم. غلت زدم و سرمو توی بالش بردم. با حرص نالیدم:

- یعنی الان پا شی بری یه کاردی بزنی به اون شکمت غرور والا حضرت نیاز لکه می‌گیره گوساله؟! معلوم نیست تا کی می‌خوای تو این خراب شده بمونی، پا شو برو غذاتو بخور. دندش نرم چشمش کور، می‌خواست به‌زور نیارتت اینجا. حالا هم موظفه که خورد و خوراکتو تأمین کنه! می‌خوای از شدت دل ضعفه غش کنی بیفتی رو دستش؟ می‌خوای بمیری؟ مرده شورِ خودتو و اون غرور مزخرفتو ببرن که هیچیت به آدمیزاد نرفته. بهت میگم پاشو برو یه چی کوفت کن، بخدا نیاز داری حالمو بهم می‌زنی با این ادا...

- به جای اینکه بشینی اینجا برای خودت عزا بگیری پا شو بیا عصرونه بخور.


romangram.com | @romangram_com