#ایسکا_پارت_154

به‌خاطر صدای بلندش توی جام پریدم و چپ‌چپ نگاهش کردم.

- تو چرا این‌قدر زود عصبی میشی و صدات رو میندازی پس کله‌ت؟!

هنوز نگاهش به جاده بود. نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست خودشو آروم کنه! با صدایی که معلوم بود داره کنترلش می‌کنه که باز بلند نشه گفت:

- جواب منو بده!

- من جوابتو دادم! محمود یه دوست عزیزه!

دوباره آمپر چسبوند و با داد گفت:

- این‌قدر برای من عزیز عزیز نکن! نذار کاری کنم که این دوست عزیزت یه شبه سر به نیست بشه!

اخمام رفت تو هم و با تشر گفتم:

- چته تو؟! چرا این‌قدر به یه پسربچه حساس شدی؟! مگه نشنیدی که گفتم حقوقش رو به حساب مادرش واریز کنن؟! درضمن تو حق نداری راه‌به‌راه من و اطرافیانم رو تهدید کنی! فهمیدی جناب رضایی؟!

همچین دستشو به فرمون فشار می‌داد که رگاش بیرون زده بود. دندون قروچه‌ای کرد و با حرص گفت:

- چه بچه باشه چه پیر، خوشم نمیاد درموردش این‌جوری حرف بزنی! اینم بدون که من هرکاری دلم بخواد می‌کنم؛ اگه بخوای رو اعصابم راه بری هم تو هم عزیزای دلت رو به خاک سیاه می‌شونم!

از شدت عصبانیت چشمامو باز و بسته کردم و رومو به جاده کردم. مرتیکه خر! حسابی به سیم آخر زده. زیر لب جوری که نشنوه گفتم:

- هیچ‌غلطی نمی‌تونی بکنی.

- می‌خوای حرف بزنی بلند حرف بزن!

دندونامو روی هم فشار دادم و با حرص گفتم:

- چیزی نمی‌خوام بگم.

***

جلوی یه خونه‌ی ویلایی نگه داشت و ریموت رو زد. در باز شد و ماشین رو داخل برد. حیاطش دقیقاً شبیه حیاط توی آمریکا بود، همون‌طور معماری خونه! انگار دو تا خونه از هم کپی پیست شده بودن.

بی‌توجه بهش از ماشین پیاده شدم و همراهش داخل خونه رفتم. داخل خونه دقیقاً برعکس خوده آمریکا که سنتی سنتی بود، دیزاین خیلی مدرنی داشت. دستامو به سـینه زدم و روی پاشنه‌ی پا سمتش چرخیدم. اونم داشت نگام می‌کرد. سرفه‌ی کوتاهی کردم و خیلی جدی پرسیدم:

- منو آوردی اینجا چیکار؟ چرا باید بیام توی خونه تو؟!


romangram.com | @romangram_com