#ایسکا_پارت_152

اخماش عمیق‌تر شد.

- زود برو شلوار پات کن.

پشت چشمی نازک کردم و سمت اتاق رفتم. آدم این مدلی تا حالا توی عمرم ندیده بودم. نکبت!

- گفتم زود بپوشا! اگه بخوای لجبازی کنی...

در اتاق رو بهم کوبیدم و با صدای بلندی گفتم:

- این‌قدر منو تهدید نکن. خبر مرگم می‌خوام شلوار بپوشم بیام دیگه. فعلاً که دور دور شماست!

با تشر اسممو صدا زد که معنیش یعنی خفه خون بگیر و این‌قدر حرف مفت نزن. منم ترجیح دادم بیشتر از این آتیشیش نکنم. گوشیمو از روی میز برداشتم و زدم بیرون. اومد سمتم و دستمو گرفت.

مردم توی کوچه ایستاده بودن و با تعجب تو حیاط رو نگاه می‌کردن. امید بی‌توجه بهشون منو انداخت تو ماشین و به‌سرعت اومد پشت فرمون نشست. با حرص گفتم:

- چرا افسار پاره کردی تو؟! در شکسته! نمی‌تونم خونه رو همین‌جوری بذارم و باهات بیام!

دنده عقب گرفت و از تو حیاط بیرون زد. فرمون و پیچوند و بی‌توجه به مردم پاشو روی گاز گذاشت.

- نگران خونه و وسایلت نباش! یکی از دوستام باهام بود. الان زنگ میزنه میان در و درست می‌کنن. وسایلتم جمع می‌کنه می‌فرسته تهران.

نفسمو بیرون فوت کردم و رومو یه سمت دیگه کردم. این مردک یه روانی به تمام معناست!

به‌خاطر آقا به همه‌ی کار و بارم گند زده شد. گوشیمو از جیب مانتوم درآوردم و شماره‌ی ثریا رو که یکی از همکارام بود، گرفتم.

- بَه سلام نیاز جون! حالت چطوره خانم؟

خیلی سعی کردم که لحنم عادی باشه و نشون نده که حسابی کفریم.

- ممنونم. تو چطوری؟

- به‌ خوبی شما دوستان منم خوبم. کاری داشتی که اول صبحی زنگ زدی عزیزم؟

به‌ ساعت ماشین نگاه کردم. اوپس! تازه شیش و نیم صبح بود. با شرمندگی گفتم:

- آخ ببخشید! اصلاً حواسم به ساعت نبود.

چپ چپی به امید نگاه کردم و با غیظ ادامه دادم:


romangram.com | @romangram_com