#ایسکا_پارت_141


دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و با لحن گله‌مندی گفتم:

- فقط بلدی هوارهوار کنی سرم. فقط می‌خوای زورت رو به رخم بکشی. این‌جوری هم منو ناراحت می‌کنی و هم خودتو.

دستاش دور کمرم حلقه شد و من رو به خودش چسبوند. چشمام رو بستم و سرم رو توی سـ*ـینه‌ش قایم کردم. اون توی موهام و من هم توی سـ*ـینه‌ش نفس‌های تندتند می‌کشیدم.

سرش و توی گردنم فرو برد و اسمم رو صدا زد. دستم رو توی موهای پرپشتش فرو بردم و با صدایی که حالا دورگه و بم شده بود، زمزمه کرد:

- اون سیلی حقت بود، باید می‌فهمیدی که بدون من حق نداری جایی بری. اگه دفعه‌ی دیگه همچین کاری کنی، به‌جای یه سیلی، چندتا محکم‌تر می‌خوری.

از شنیدن حرفاش عصبی شدم و خواستم ازش جدا شم؛ اما محکم‌تر به خودش فشردم و سرش رو بیشتر توی گردنم فرو کرد.

نفس عمیق و بلندی کشید و به من که داشتم تکون می‌خوردم تا ولم کنه، گفت:

- این‌قدر ورجه‌وورجه نکن. به‌اندازه‌ی کافی عصبی هستم از دستت نیاز. نذار اختیار از دستم بره.

سر جام موندم. یعنی چی نذارم که اختیار از دستش بره؟

با حرص توی شونه‌ش کوبیدم و گفتم:

- یعنی چی؟ اصلاً دلیل این کارا و حرفا چیه امید؟ منظورت چیه؟

توی همون حالت بدون اینکه تغییری توی لحنش ایجاد کنه، گفت:

- تو فکر کن دلتنگی برای یه دوست لجباز و کوچولو.

فکم رو روی هم فشردم و سعی کردم که به عقب هلش بدم.

با لحن پرحرصی گفتم:

- همه‌ی دوستای زنتو این‌جوری تو بغـ*ـلت می‌چلونی؟

احساس کردم که خندید؛ چون شونه‌هاش خفیف لرزید.

نفس عمیق دیگه‌ای کشید و گفت:

- نه فقط یه دختر کوچولوی لجباز، این‌قدر ظریف و چلوندنیه! وقتی حسود میشه، دوست دارم توی بغـ*ـلم لهش کنم.

از شنیدن این حرفش یه حس شیرینی توی دلم پیچ خورد. لبخند روی لبم اومد و سرم رو رو شونه‌ش گذاشتم. دستام هم دور گردنش حلـ*ـقه شد، حلقـه‌ی دستای اون هم محکم‌تر دور کمـ*ـرم پیچیده شد.

romangram.com | @romangram_com