#ایسکا_پارت_140
گونهم میسوخت، ضرب دست محکمی داشت و بعد از شیش ماه اینجوری ازم استقبال کرد. وقتی داشت سرم هوار میکشید، کمکم از حالت بهت دراومدم.
اخمام تو هم فرو رفت. دستم رو از روی صورتم برداشتم و صدام رو پس کلهم انداختم:
- هی یارو ترمز بگیر و اینقدر تند نرو. تو کی هستی که تو خونهی من داری صداتو برام بالا میبری؟ تو به چه حقی منو میزنی؟ بذار روشنت کنم که از اشتباه دربیای.
انگشت اشارهم رو بهسمتش گرفتم و با صدای بلندتری گفتم:
- نه تو و نه اون پدر لعنتی که شرمم میاد بگم اسمش پدره، هیچ نقشی توی زندگیم ندارید.
با همهی توانم جیغ زدم:
- حالا هم از خونهم گم شو بیرون! گم شو!
هر لحظه صورتش خشمگینتر و کبودتر میشد. من هم به سیم آخر زده بودم. حق نداشت که توی گوشم بزنه.
فاصلهی بینمون رو از بین برد و توی صورتم غرید:
- خفهخون بگیر نیاز. نذار دونه به دونه دندونات رو توی دهنت خرد کنم. د آخه دخترهی کجعقل تو چی میتونی بفهمی از نگرانی؟ از بیخوابی؟ از تشویش دائم داشتن؟ ها؟ توی این شیش ماه میدونی که مجبور شدم چه جاهایی دنبالت بگردم؟
همچین نعره زد که دستام رو روی گوشام گذاشتم و چشمام رو بستم.
- توی واشنگتن، توی تهران، توی بیمارستانا، توی پزشک قانونیا تا حداقل جنازهتو پیدا کنم. میفهمی؟ من دیگه امیدی به زندهبودنت نداشتم.
دستام رو از روی گوشام برداشت و با همون لحنش غرید:
- حالا میگی هیچ نقشی توی زندگیت ندارم؟ تو حق نداری که این حرف رو بزنی نیاز، حق نداری لعنتی.
چشمام رو باز کردم و چند قطره اشک خودسرانه از چشمام روی صورتم چکید.
با مشت به سـ*ـینهش زدم و با بغض گفتم:
- چه نقشی؟ اینکه بعد از شیش ماه منو پیدا کنی و بزنی تو گوشم؟
یه مشت دیگه کوبیدم و اشکام بیشتر روی گونههام چکید.
- اینکه همهش سرم داد بزنی؟
دوباره زدم و این دفعه به هقهق افتادم. دستش پشت گردنم رفت و سرم رو به سـ*ـینهش چسبوند.
romangram.com | @romangram_com