#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_235
- سینا.من رهامو ذره ذره جمع کردم.هه.اون داره خروار خروار میره! من.باز سرم را روی میز میگذار:
- خوابم میاد.خستم.بازم خستم.و هنوزم خستم!
خم میشود و کفن سوخته را از لابه لای انگشتم بیرون میکشد:
- خسته خوابش نمیاد.خسته نمیتونه بخوابه دختر!
سکوت میکنم و سکوت میکند.سنتوری که مینوازد.چاووشی که میخواند:
- رهام واقعا خره!
خر بودنت هم لبخند میاورد روی لبهایم:
- تو واقعا دوست داشتنی هستی!
نگاهش میکنم:
- نظر لطفته!
- نه.نظر دلمه! رهام خیلی احمقه اون اصلا نباید فکر کنه!
میخندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم.
- منم خیلی خرم.خرم که اینقدر اسیرشم!
دولا میشود:
- خر نمون.خودتو جمع کن! میتونی.میتونی و اینقدر ضعیف نباش! امروز شبنست نگار.
***
من و رهام یک شایعه زرشکی هستیم.این ما مرایاد خون خشک شده میاندازد.شایعه هم نباشد دروغی بیش نیست . “ما” شدن یک دروغ است مثل خط شکسته ی پیرمرد روی مقوای باکس سیگار که “پنیر تازه رسید” درست پشت شیشه بقالی.این یک دروغ “شور” است اینبار.
ب*غ*لم میکند.موهایم را نوازش میدهد و زمزمه میکند:
- با خودم عهد بستم، نگار همون موقع که برگشت و اینجوری شکستت داد با خودم عهد بستم که اگر روزی خواست دوباره کنارت باشه نذارم حتی.حتی نگاهش کنی.نگار.ببخش اما رهام لیاقت عشق تورو نداره.که اگر داشت حتی شده به همه اهالی اون روستام پشت میکرد و س*ی*ن*ه سپر میکرد که “هنوزم نگار” اما نکرد!
ب*غ*لم میکند.پیشانی اش را روی گردنم میگرداند و من حس میکنم که دیگر گریه کردن دردی از این روزهایم کم نمیکند گریه نمیکنم و این سیاهی خاکستری نمیشود:
- دخترک احساساتیِ من.کسی که برده تویی.باور کن تویی! کسی که واقعیتا رو فهمیده تویی! یغما و رهام خیلی باهم تفاوت ندارن.رهام فقط “فکر” میکنه داره مردونگی میکنه.اما منم مردم و تنها نذاشتن تو مطمئن باش مردونه تر نه.انسانی تره!
romangram.com | @romangram_com