#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_234


میخندد و به صندلی تکیه میدهد:

- باید مشت و مالش بدم نه؟ مثه اینکه بدجور داغونت کرده!

من هم تکیه میدهم و برای هزارمین بار ست آبی فیروزه و قهوه ای کهربا را زیر و رو میکنم.دستانش را روی میز مشت میکند:

- چی دوست داری.

لب باز میکنم که سریع میگوید:

- جز رهام.

میخندم:

- چی دوست دارم؟اومممم دوست دارم باکسی صحبت کنم که بعدش نگم کاش بهش نمیگفتم!

- من اینجام.دربست.بگو!

سیگاری آتش میزند:

- اونقدر حرف رو حرف خوابیده که.نمیتونم بیدارشون کنم!

به جعبه سیگارش خیره میمانم.اسی های مشکی یک جوری صدایم میزنند.طرفم میگیرد و من .اول خجالت میکشم.بعد وسوسه میشوم.بعد برمیدارم.ابرویی بالا میاندازد:

- من به خلاف نمیکشمتا.خودت نگاه میکردی!

خودش روشنش میکند.پک اول نه سرفه است.نه تلخی.نه تسکین.چه کسی گفته همه حتما باید از اولین پک سرفه کنند؟ یک نفس پردود مگر سخت است؟ سخت تر از برگرداندن عشق که نیست!

- میخواد بره با ساره!

اینبار او سرفه میکند:

- چی؟ جدی داری میگی؟

سر تکان میدهم:

- آخه برای چی؟

- به پدر ساره قول داده.میگه دوسال تامینم کردن.میگه بهشون مدیونم.میگه مجبورم!

بغض را با دود قورت میدهم:

romangram.com | @romangram_com