#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_165


صدایش بالا میرود:

- پسرمو داغون کردی حالام که .

داد میزنم:

- حالا چی؟

مهتاب میپرد:

- واقعا که پاچه ورمالیده ای.بیچاره یغمای من!

و گوشی را قطع میکند.من گستاخم؟ کی گستاخی کردم؟ کی؟ بیچاره یغما؟ پس نگار چی؟ نگارِ بیچاره.

- میتونی یه مدت مرخصی بگیری؟

ماکارونی های آبکش شده را دوباره به قابلمه برمیگردانم:

- چطور؟ برای چی؟

درست پشت سرم میایستد.برمیگردم:

- گفتم شاید بهتر باشه یه مدتی بریم مسافرت!

لبخند میزنم:

- خسته شدین؟

موهایم را از روی شانه هایم کنار میزند:

- تو خسته تری! تازه دخترم دوتا تار سفید توی موهاش پیدا شده!

لبخندم عمیقتر میشود زمزمه میکنم:

- من خوبم!

او هم زمزمه میکند و اوهم میخندد:

- دروغ نگو.

خودم را در آ*غ*و*شش جا میکنم! شاید سالهای سال طول بکشد تا طعم شیرین ب*غ*لش از یادِ پرز های دلم برود.میرود اما دیر.میرود اما خیلی خیلی دور! بیشتر و بیشتر در آ*غ*و*شش فرو میروم، حسِ دخترکی را دارم که یک معجزه را ب*غ*ل گرفته! واقعا عجیب نیست که نامش را اعجاز بگذاری.امنیت که میدهد، رایحه آسمان که دارد، و اینکه در کسری از ثانیه از همین رو به همان رو برت میگرداند.واقعا عجیب نیست.آنقدر که اگر فیل جفت موش باشد.گربه معشوقِ سگ.آنقدر که کیوی م*س*ت کند و برفِ زم*س*تان گرم! در کشورِ آ*غ*و*شش، در جغرافیای عظیمِ فلسفه های این مرد حتی عجیب نیست که روز و شب بهم برسند و صبح تا ابد برای خنده های کودکان آه بکشد.سرسره برای بالا رفتن باشد و گریه زبان عشق.عجیب نیست اگر زن بخندد و مرد نوازش بخواهد و این تلفن لعنتی که بیموقع زنگ میزند، خبر مرگ مرا بدهد منی را که در آ*غ*و*شش خاطره ها را تک تک احیا میکند! اصلا عجیب نیست چون پدرمن یک پیغمبر است و آ*غ*و*شهای پر عمق، معجزه اوست!

romangram.com | @romangram_com