#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_157


موهایم را خشک میکنم به جای خالیِ رادین خیره میشوم. میخواهد داخل بیاید که سریع در را میبندم:

- رادین جان یه لحظه بیرون باش لباسامو بپوشم!

چیزی نمیگوید.به سرعت لباسهایم را تن میکنم با همان پوست خشکی زده بیرون میروم! بوی تخم مرغ حالم را بد میکند! نکه تقصیر رهام باشد.نه جمعه.فقط جمعه!

- نگار جان داری برای خودت میریزی یه چایی تلخم برای من بریز!

و بعد از خوردن انتهای نانش بیرون میرود! آب پرتقالی را که بابا هر صبح میگیرد را در لیوان بلندی میریزم و جلویش میگذارم:

- بخور عزیزم!

سر تکان میدهد و من سریعتر تخم مرغ باقی مانده را دور میریزم!

- بابام زنگ زد.

سابقا وقتی نام “رهام” را میشنیدم دلِ عاشقم هری میریخت.اما حالا کلمه “بابام” هم مرا میپکاند! و این یعنی دوستتر میدارمش؟

- خوب؟

- گفت داره میره ترمینال دنبال ساره.شاید نتونه بیاد دنبالم!

حالا نام “ساره” نه میپکاند نه میلرزاند مرا.فقط.حسِ مرگ و عبورِ آرامِ عزرائیل به من دست میدهد! چیزِ مهمی نیست!

ناخوداگاه قاشق مربا خوری را در سینک پرتاب میکنم و ابرو در هم میکشم:

- کی چی بشه؟ بچش مهم تره یا.

کف دستم را به میز میکوبم:

- اصن این یارو کیه؟ چی میخواد؟

و دستم را به پیشانی میگیرم:

- الان چه موقع اومدن بود؟

شانه بالا میاندازد و من پر خشم دستش را میکشم:

- پاشو ببینم.چه معنی میده پسرت اینجا بلا تکلیف بمونه که میخوای بری دنبال ساره خانوم؟

دستش را رها میکنم و کوله اش را برمیدارم.در حالی که زیپ های کوچکش را جستجو میکنم میگویم:

romangram.com | @romangram_com