#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_دوم_پارت_156


صدای تیک قفل در و فرار من به آشپزخانه! بابا از همانجا داد میزند:

- نگار؟ بابا کجایی؟

اشکم را پاک میکنم اما پشت هم این س*ی*ن*ه سنگین میشود! به کابینتِ سینک تکیه میدهم و سعی میکنم همه این حسادتِ کذایی را در وجودِ سرکشم بکشم اما اگر بشود! دستم را با لرزش جلوی لبهایم میگذارم تا .تا چه؟ مگر میشود این لرزش را مخفی کرد!

- بابا جان الان میام .رادین اومده!

و صدای بلند سلام های مکرر بابا و خنده های رادین. به یخچال تکیه میدهم، رهامم! برای که گریه میکنی؟ برای زندگی از دست رفته ات؟ یا شاید برای از دست رفتنم! نه با خودم رودربایستی دارم و نه با خیالِ تو، هنوز میخواهمت و تو هم هنوز مرا فراموش نکرده ای! با اینکه با تمام وجود میخواهی خاطر خواهی را پس بزنی اما میدانم.میدانم امروز منتظر اشارتی بودی تا مثلِ یک بمب منفجر شوی! امروز نه برای رادین و دلِ بیقرارش، نه برای دلتنگی ، امروز برای تخلیه س*ی*ن*ه ی سنگینت.برای گشایش این دلِ پر درد آمده بودی!

مگر میشود حرصِ درون صدایت را فراموش کنم وقتی از تفاوت آ*غ*و*ش با آ*غ*و*ش میگفتی؟ مگر میشود حسادتی که از لابه لای کلماتت چکه میکردند را از یاد ببرم؟

روز خوبی نبود، داد بود، دعوا بود، حرفهای ناگفته بود اما در عین حال بهترین بود! بی نهایت س*ی*ن*ه ام سبک شد! حرفا زده شد کینه ها بسته تر شد و من حس کردم نیاز به این فریاد ها و گریه داشتم اما.این یکی.این خبر در حدِ گنجایش س*ی*ن*ه من نیست!

تو مرا میخواهی هنوز، دلِ بیمارم را میخواهی هنوز اما.نمیخواهی! نمیدانم این خواستن و در عین حال نخواستن چقدرش به نفع دلِ من است!

اما این را خوب میدانم که دیگر نگار به آن سهل الوصولی و دل نازکی که بود نیست! و این را بهتر میدانم که قبولِ دوباره ات با تمام عشق و خواستن درد آور ترین نمایش روزگار خواهد شد!

تا خودِ صبح خواب بر من حرام شده بود.فیروزه زنگ زد و جوابش کردم! هستی هم. و آخر زنگ تلفن خانه و آمار دادنهای بابا! چقدر دلم یک قهوه ی بی نام و نشان و کیکی شکلاتی با یک عالمه بوی سیگارِ این سیناپسر را میخواهد! بنشینیم ، من حرف بزنم و او منطق های منفورم را مثلِ بت بشکند و مرا از همین رو، به همان رو تغییر دهد!

موهایش را نوازش میکنم و به چشمانی نگاه میکنم که جدیدا بی نهایت شبیه رهام شده اند! این یک درد است که هرروز باید بیشتر شبیهش شوی تا نگار هم از تجلیِ کوچکِ رهام زجر بکشد!

جمعه ها که تا اینموقع صبح میخوابم و وقتی بیدار میشوم صدای قمری که درست کنار تراس اتاق میخواند مرا یادِ عصرِ همین روز میاندازد!

اصلا چه عصرش ، چه صبحش همیشه بد و نامفهوم بوده است.پر از سردرگمی و بی حالی!

رادین نفس عمیقی میکشد و غلت میخورد. ملحفه سفید را رویش میکشم و دستم را روی س*ی*ن*ه اش میگذارم و سرم را همانجایی که جایش است!

آنقدر تا همین صبحِ جمعه یک بند فکر به خیکِ این مغز بسته ام که دیگر هیچ، کار نمیکند!

اصلا دیگر نمیدانم رسیدن به رهام مرا به امامزاده میرساند یا دخترچشم آبی که در آن حوالی شمع میفروشد! دیگر کشش ندارم! یک چیزهایی را خوب فهمیدم اما ابا دارم که تکرارشان کنم.شاید اشتباه باشد.شاید این تقدیری که همه تقصیر را گردنش میاندازم بی گ*ن*ا*ه باشد!

بلند میشوم! صدای تلق و تلوق بابا فضای سنگین خانه را میشکافد .کار هر صبحش همین است!

چند دقیقه ای در جایم مینشینم! موهایم را چنگ میزنم و فکر میکنم که اصلا این شامپوی جدید به سرم نمیسازد! موچین و آینه دستی را از روی عسلی برمیدارم.پرده را کنار میزنم و رو به نور دراز میکشم!

از بیکاری، شاید هم از بی فکری مشغول میشوم! هر تاری را که میکنم انگار یکی از رگهای سرم کش میاید.چشمهایم قرمز شده و حسابی پلکم پف کرده! نکه حال خرابم تقصیر رهام باشد ها نه. قطعا از اثرات جمعست! مطمئن باش!

بی حوصله نصفه و نیمه ابروهای پر و شل*خ*ته ام را رها میکنم و به حمام و آب گرمش پناه میبرم!

این حمام هم مثلِ همه حمام ها نیست! نکه تقصیر رهام باشد ها.نه.این آبی که زیاد از حد جوش است و این.این صبحِ جمعه ی کمرنگ، اینها دلیلِ بی حوصلگی ام شده اند.شک نکن!

romangram.com | @romangram_com