#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_186

ادامه نمی‌دهد:

- واجبش هم هرروز تو برنامه ست!

نفس عمیقی می‌کشد:

- خدارو شکر!

-…

- راستی یه چیزی نگار، یه دوست داشتم… پارمیس! همونی که قضیه ماشین باباشو پسررو

برات تعریف کردم.

- آهان… آهان… خب!

- باور نمیشه؛ اما دیروز صبح با یه جعبه کادوپیچ اومده بود جلو خونه مون!

- خب… چرا باورم نشه؟

- آخه اونجوری که اومده بود باورنکردنی بود!

- مگه چه جوری اومده بود؟

- نگار… یه آرایش ملیح و زیبا، با یه روسری و از همه عجیب‌تر. نگار چادر سرش

بود… همون چادری که مادرم براش دوخته بود!

مو به تنم راست شد:

- جدی؟ اصلاً فکر نمی‌کردم با تعاریف تو این‌قدر تأثیرپذیر باشه و به این شکل تغییر

کنه!

می‌خندد:

- آره واقعاً شگفت زدم کرد! فکر نمی‌کردم این‌قدر زود حرفام روش تأثیر گذاشته باشه!

- هه… باید خدارو شکر کنی!

romangram.com | @romangram_com