#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_182
لبخند میزند. با کف دست راستش آرنج دست چپش را میمالد:
- میخوای توام بیا بریم… یه هوایی عوض میکنی.
نگاهش نمیکنم، با پایم گلبرگ قهوهایرنگ روی زمین را جابهجا میکنم:
- نه. من هوا نمیخوام!
میخواهم بگویم من رهام میخواهم؛ اما لب فرومیبندم. منتظر خداحافظیاش نمیمانم، در را به رویش میبندم و دوباره اشکهایم میچکد. به اتاقش پناه میبرم… سرسامآور پی نشانی از تو هستم. در کمدش را باز میکنم! تیشرت سفیدش را برمیدارم… میب*و*سمش… میب*و*سمش! آخ… رهام، با من چه کردی که از عالم فراریام؟ لباسش را روی تخت پهن میکنم! دیوانهام بیشک، با خشم حریر مشکیام را از زیر لباسها بیرون میکشم! تن میکنم
لباس بی حیاییام را… لباسی که هیچوقت قسمت نشد رهامم در تنم ببیندش! حسرتش به دل او که پاک بود نه… حسرتش به دل خودم ماند! گریهام بیشتر میشود. خودم را روی تخت میاندازم… لباسش را ب*غ*ل میکنم. پتو را رویمان میکشم! سردش میشود مردم!
در سینهاش گم میشوم! مینالم:
- این دیوانگی تا برگشت پسرت بیشتر ادامه نداره… آخ!
با صدای تلفن از خواب میپرم… سردرد عیجبی گرفتهام! گوشی را برمیدارم. دستم را روی سرم میگذارم:
- بله؟
صدای نگران یغما ذهنم را پر میکند… نفس نفس میزند:
- نگار. نگار کوشی؟ کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟
- خواب بودم… نشنیدم!
نفسش را فوت میکند:
- خیلی بیانصافی… دلم هزار راه رفت!
با بیخیالی میگویم:
- بگو برگرده… متأسفانه هنوز زندهام!
دلخور صدایم میکند:
- نگار نگو!
چشم رویهم میگذارم:
romangram.com | @romangram_com