#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_181
خودم روی پا مینشینم و بند کتانیاش را باز میکنم! یغما هم کنارم زانو میزند. دستش
را به لنگه دیگر رادین بند میکند!
- گفتم ببرمش یه دوری بزنه! بالاخره این بچه هم یه تنوعی میخواد!
سر تکان میدهم. ب*غ*لش میکنم… میب*و*سمش… میب*و*سمش.
- میخوای با عمو بری بیرون؟
طولانی نگاهم میکند آخر سرش را به نشانهی آره تکان میدهد! لبخند میزنم و بینیاش را میب*و*سم!
- برو دست و صورتتو بشور تا حاضرت کنم!
سر تکان میدهد! و میدود به سمت دستشویی…! بلند میشوم! یغما با لبخند نگاهم میکند!
ناخودآگاه اخم میکنم! بیادبانه جلو جلو میروم داخل! بیادبیم را زیرسبیلی رد میکند و روی مبل مینشیند! تلویزیون را روشن میکند. دور از چشمانش در را باز میگذارم! این تنها حرف هستی است! ” اگر اومد و معذب بودی بهتره درو باز بذاری. شیطونه دیگه!”
هه… شیطان؛ اصلاً برای چه در را باز گذاشتم؟ من نه تحریکش میکنم نه؛ حداقل به خودم اعتماد دارم. “تحریک یه مرد نیازی به اعتماد من نداره خانوم. دیگه از این معقوله بی ربط برای قانع کردن من استفاده نکن. فهمیدی؟”
قلبم میلرزد. رهام… حرفهایت گلچین بود… گلچین! یغما برمیگردد. در باز را میبیند! نگاهش میکنم. انتظار یک نیشخند و کنایه را دارم؛ اما… تنها لبخند آرامی میزند و برمیگردد! چای برایش میبرم.
به اتاق رادین میروم باهزار قربان صدقه لباس را تنش میکنم! میب*و*سمش و حاضر و؛ آماده بیرون می اییم! یغما با دیدنمان لبخند میزند و بلند میشود! رنگ برنزه صورتش پریده! دستش را در جیب پشت شلوار لی جذبش فرو میکند!
- بریم عمو؟
رادین سر تکان میدهد و نگاهم میکند… لبخند میزنم به روی ماهش! کتانیاش را پا میکند. یغما طرفم میآید:
- زود برش می گردونم.
سر تکان میدهم. کالج سرمهایرنگش را پا میکند، رادین زودتر بیرون میرود… دستدست میکند برای رفتن میفهمم!
- باشه.
سر تکان میدهم:
- ممنون… خدافظ!
romangram.com | @romangram_com