#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_176

- حالت خوبه؟

می‌خواهم لبخند بزنم؛ اما نمی‌شود. به علی نمی‌شود:

- ممنونم! فیروزه به شما چی گفته؟

لبخند میزند باز:

- گفته عاشقی! گفته از دست دادی!

اخم ریزی روی پیشانی اش می‌نشیند!

- میشه بیشتر با هم باشیم؟

سر تکان می‌دهم:

- حتما. بفرمایید چیزی بخور!

- مرسی.

سیبی را قاچ می‌کند!

فیروزه با خنده برمی‌گردد. دوست ندارم… دوست ندارم این شکل، با این وضع این‌قدر از ته دل می‌خندد! دوست ندارم؛ کاش زودتر بروند! گفتم کاش بروند زود زحمت را کم کردند! کاش رهام نرفته باشد! می‌شود؟ نه نمی‌شود! رادین کنارم می‌نشیند! به چمدان‌های روبه‌رویم خیره می‌شوم… گونه‌اش را می‌ب*و*سم:

- گشنته؟

سرش را به علامت نه تکان می‌دهد.

- پس‌بریم نهار بخوریم!

با تعجب نگاهم می‌کند. لبخند بی‌جانی می‌زنم!

گفته بودم لبخند زدن با تو چقدر بی‌آلایش و هرچند بی جان؛ اما شیرین است؟

ب*غ*لش می‌کنم! پا میزند… ماچ محکمی از گونه‌اش می‌گیرم!

- چرا فیروزه نیومد؟

لبخند میزند:

romangram.com | @romangram_com