#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_175


- سرده!

قلبم می‌میرد و زنده می‌شود! خفه خون می‌گیرم! او گفت… گفت سردش است! گفت سرما دلش را یخ بندان کرده! عزیزِ من سردش است! لبخند می‌زنم. می‌خندم! محکم ب*غ*لش می‌کنم…

می‌ب*و*سمش… چشمانش را بسته و باز نمی‌کند:

- الهی نگار قربونت بره. الهی بمیره برات… بالاخره به حرف اومدی شیرینه من؟ فدای

تو بشم چرا زودتر آرومم نکردی؟

خودش را بیشتر جمع می‌کند…

لبخندم محو می‌شوند. مثل جوراب حراجی، بی دوام است خنده‌ام! موهایش چقدر بوی رهام را می‌دهد.

اشک مردانه اش را پاک می‌کنم:

- قربونه دلت برم نفسم گریه نکن! من همیشه پیشتم…

چتر می‌شوم بر چشمانش. نمی‌خواهم گریه کند؛ اما دیدم، او خودش باران است! دیگر از نمازهای مخفیانه خبری نیست! دیگر ازحجاب اجباری خبری نیست! آخ رهام… حالا که رفتی، حالا که نیستی تازه دارد یادم می‌آید باید چگونه باشم! باید چه باشم تا خدا راضی شود بنده اش هم!

هفته پیش به دیدن مادر رهامم رفتم… گریه‌هایش تمامی نداشت! من اما مثل مات‌زده‌ها همچنان خیره نگاهش می‌کردم! من سوگوار رهام بوده‌ام؛ اما… تنها با رادین! دیگر نمی‌توانم جز کنار رادینم سد چشمانم را باز کنم! می‌خواستند رادین را نگهدارند؛ اما تلخ‌رویی مرا که دیدند کوتاه آمدن! جانم به جانش بند است! دو شبی است که دیگر کنار هم روی تخت دونفره رهامم می‌خوابیم! حس خوبی ست! اینجا مردی مرا به آ*غ*و*ش می‌کشد و هر لحظه تشنه ترم می‌کند تا سیراب! اینجا زنی عاشقانه نمی بارد… قورت می‌دهد عشقش را! پروار می‌شود آن‌قدر دوستت دارم هضم می‌کند! کجایی تا دوستت دارمهارا خرج چشمان نازت کنم؟ هان؟ تنها دلنگرانیم آینده است! رادینی که بزرگ می‌شود! نگاری که پیر می‌شود! و رهامی که هیچ‌وقت برنمی‌گردد! نگرانم؛ اما… یاد جمله ای از نادر ابراهیمی می افتم ” هرگز به این فکر نکن که در برابر فاجعه ای که هنوز رخ نداده چگونه عزا بگیری”

فکر نمی‌کنم… نمی‌کنم! چشمانم را بیشتر روی هم فشار می‌دهم! رادین در زنجیر آ*غ*و*شم زندانیست! بعد از آن احساسش به هوای سرد رابطه تنها می‌گوید “سلام” تنها می‌گوید “مرسی، نه؛ بله” گاهی هم. هیچ می‌گوید. هیچ می بافد و چقدر خسته‌ام از این‌همه سکوت!

یغما… هــی… یغمای این روزگار! چه بگویم از وجودش؟ حامیِ بزرگیست حرفی که امکان ندارد به خودش بگویم!

” این از اون حرفایی که سالی یک‌بار میگم”

دلم می‌سوزد. آتش می‌گیرد با یادش! این هم از آن حرف‌هایی است که سالی یک‌بار که هیچ اصلاً نمی‌گویمش! پرروست… پرروتر می‌شود! هنوز هم از او خوشم نمی‌آید! با تمام خوبی که در حقم می‌کند. با تمام هواهایی که دارد؛ اما نه. دوست داشتنش سخت است! به این معادله معتقدم: انسان یا بی تعلل از کسی خوشش می‌آید یا هیچ‌وقت خوشش نمی‌آید! و من هنوز هم بر سر اعتقادم مانده ام! دیروز فیروزه به اینجا آمد… پول رهن خانه را برایم آورد… به دادم رسید و وسایل خانه را خودش جمع کرد و یغما با نیسانی به

پارکینگ همین‌جا منتقل کرد! دیگر واقعاً ماندنی شدم!

با دوستش آمده بود! دختر چادری و زیبارویی بود… آرامش خاصی در چهره‌اش موج می‌زد! و من با هر پلک مثل قایقی سوار بر دریای صورتش سیرتم صیقل می یافت! برایم از صبر می‌گفت! دیگر نمی‌خواهم به مشاوره بروم! فیروزه مشاور را به خانه آورد… خنده‌دار است! اما خنده‌ام نمی‌گیرد؛ البته مشاور نیست، بلد است حرف بزند همین! فیروزه به رادین سر میزند. برایش کتاب خریده!

هستی نزدیک‌تر می‌نشیند! لبخند میزند! لبخندش سحرآمیز است!

پلک میزند… پلک زدنش هم خاص است!


romangram.com | @romangram_com