#اینجا_زنی_عاشقانه_میبارد_-_جلد_اول_پارت_173
حس مشمئز کننده ایست این عزیزم شنیدن ها! داد میزنم:
- من عزیزِ تو نیستم… حالیته؟
کلافه چشمانش را طولانی روی هم میگذارد.
- چرا نمیخوای باهام راه بیای؟
- هه. من بهت نگاهم نمیکنم چه برسه که راه بیام!
به اپن تکیه میدهد:
- خیلی بی انصافی.
- میدونم!
- رادین کجاست؟
- تو اتاقش خوابه!
پشت ابرویش را میخاراند! نگاهم میکند.
- میخوای شام بریم بیرون؟
این چرا نمیفهمد که حوصله اش را ندارم!
- نه… حوصله پیک نیک ندارم!
اعتراض میکند:
- نگــار…
جری میشوم… نزدیکش میروم:
- هان؟ چیه؟
لبانش را رویهم فشار میدهد. حرص میخورد و بروز نمیدهد. تو چقدر صبوری در برابر
romangram.com | @romangram_com