#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_187
" شايد رسالت عشق اين است :شدن آنچه كه نيستى"
معين حداقل هفته اي ٢ بار به خانه مى آمد و من آن دوشب تا حد جنون شاد بودم ميخنديديم دعوا ميكرديم ولى بعد همه چيز خوب ميشد، در اين مدت خيلى به هم نزديك شده بوديم حالا ميدانستم مادرش را هرگز نديده است و به خاطر باردارى خطرناك هنگام زايمان فوت كرده است تنها خواهرش مونا كه چند سالى از او بزرگتر است ساكن كشور فرانسه است و مدتى است موقت به ايران بازگشته است ، ميدانستم عماد هم پدرش را هم زمان با پدر معين ٥ سال پيش در تصادف از دست داده است و هر دو با به يادآورى آن فاجعه به هم ميريزند،و مادر عماد سخت بيمار است ،
پدربزرگ ديكتاتورى دارند كه بعد از فوت هر دو پسرش سكته شديد او را روى ويلچر نشانده است و خانه نشين شده است
ميدانستم عمارت اتابك خان از بزرگترين عمارت هاى تهران قديم بوده است و راضى نشده است ميراث اجدادش را به هيچ وجهى به سازمان ميراث فرهنگى واگزار كند سه دختر اتابك خان در عمارت همخانه هستند و عمه كوچك به علت تبعيت نكردن از پدر و ازدواج با كارمند پدرش طرد شده است ولى زندگى خوب و آرامى دارد من كم كم نديده همه چيز را فهميده بودم و ميدانستم جز نقطه ابهامى به نام ژاله؟!
هرگز به خودم اجازه تجسس در اين مورد را نميدادم...
تولد عماد نزديك بود ميدانستم معين در تدارك جشن بزرگى است حتى رزرو هتل كيش هم براى مهمان ها خودم انجام داده بودم قراربود بعد جشن در عمارت، همه تا آخر هفته به كيش بروند معين همه دوستان صميمى عماد را دعوت كرد حتى خيلى از كارمندان نزديك دعوت بودند همه چيز را از عماد مخفى نگه داشته بوديم تا سورپرايز خوبى باشد معين هفته پيش باز جلوى همه عماد را به طرز فجيحى ترور شخصيتى كرده بود و فكر ميكردم با اين جشن قصد داشت از دلش در بياورد روز قبل تولد با ذوق به بهترين بوتيك فرشته رفتم و ١ كت و شلوار مجلسى آبى نفتى خريدم دلم ميخواست براى اولين جلسه ملاقات خانواده نامدار سنگين و رسمى باشم
روز تولد وقتى به خانه آمدم سريع آماده شدم و به آرايشگاه رفتم مدل آرايشم لايت و عالى بود و هنر دست آرايشگر آن قدر زياد بود كه با كمك موهاى مصنوعى جورى موهايم را ديزاين كرد و دورم ريخت كه محال بود كسى متوجه شود موهاى خودم نيست ...
كت و شلوار جديد عماد كه سفارش داده بود را به خانه آوردند خودش دير كرده بود با ذوق از كشوى كراوات هايش كراواتى دقيقا رنگ لباس خودم پيدا كردم كفش هايش را كنترل كردم كه تميز باشد. دكمه سر آستين هايش و ساعتش را هم روى ميز گزاشتم حتى جوراب و زير پيراهنى اش هم آماده كردم عمه به روضه رفته بود و تنها بودم وقتى كه رسيد با ذوق سمت در دويدم و بعد باز كردن در پشت در پنهان شدم
معين كه وارد شد پريدم رو به رويش و جيغ كشيدم : خانووووووم شدم
با لبخند و ذوق خاصى در چشمانش سر تا پايم را نظاره كرد _ماه شدى
چرخى زدم وگفتم: موهام سال ديگه واقعى همين قدر ميشه؟
معين دست از نگاه كردن بر نميداشت
_ خيلى بهت مياد عسل
_ اسمم يلداست
_ كاش عسل بود
romangram.com | @romangram_com