#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_186
دلم آشوب بود و به قول عمه مثل سير و سركه ميجوشيد نه توان تحمل داشتم نه روى پرسش تا اينكه عماد مثل فرشته نجات بحث را باز كرد:
_ آقا من ١ جسارت بكنم جلوى آوا نتونستم حرف بزنم
( پس اين زن ژاله نبود؟!! آوا از كجا پيدايش شده بود؟!!!!؟)
_ بگو ميشنوم
_ من فكر ميكنم آوا حق داره واسه زندگى خودش حالا كه عمو نيست تصميم بگيره آقا بزرگ شرطش عادلانه نيست
_ واسه خودش حق ميدم كه تصميم بگيره ولى واسه مهرسام به تنهايى نميتونه تصميم گيرى كنه من با كليت نظر آقا بزرگ موافقم با طرز برخورد ايشون و اهل خونه با آوا ناراحتم بالاخره اون بچه ١ نامداره، آوا اگه پذيرفته با ما باشه بايد سازگار تر باشه حداقل به خاطر بچه اش
_ آقا من كوچيكتم ولى قربونت برم اون زن هنوز جوونه حالا كه واسه بچه اش خانومى كرده قبول كرده بمونه خوب چه ايرادى داره يكم از اين جوونيش استفاده كنه اصرارم كه نميكنه مهرسام رو ببره چند روز بره يكم روحيه اش عوض شه
_ عماد ١ كاريش ميكنم ولى نميخوام فكر كنه ازين به بعد با گريه و اينجا اومدن ميتونه به هرچى ميخواد منو راضى كنه
عماد مهربان من هميشه مدافع حقوق ديگران بود و من ديوانه همين خوبى هايش بودم .
_ پس مجبوريم مهرسامو بزاريم يلدا نگه داره چند روز
عماد با لحن شوخى وارى اين جمله را گفت و من در جوابش گفتم: با كمال ميل من كه عاشق جذبه اين كوچولو شدم
معين به پهلويم زد و گفت:_ اين داداش نيم وجبى ما رو تحويل بگير عماد جان كه از الان مخ زدنش بيسته ....
و احساس كردم همه دنيا براى شادى دلم دعا كرده بودند...
مدتى بود كه فرشيد با همراهم تماس ميگرفت و بنا به دستور معين حق جواب دادن نداشتم من يلداى ياقى و نافرمان عجيب مطيع شده بودم
romangram.com | @romangram_com