#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_179
در واقع هر دوى ما اگر يك روز نميتوانستيم همديگر را ببينيم قطعا دق ميكرديم!
به سمت ميزم بر ميگشتم كه متوجه ورود يك زن جوان حدودا ٣٠ ساله شدم كه به صورت خيره كننده اى جذاب و خوش پوش بود و آهو وار راه ميرفت پسر بچه كوچكى هم پشت سرش با شيطنت وارد شد و چه قدر صورت اين كودك برايم آشنا و خواستنى بود
جلوتر كه آمد متوجه غم صورتش شدم
_ جناب نامدار تشريف دارن؟
_ بله
سرش را پايين انداخت كه وارد اتاق شود مانع شدم
_ اجازه ميدين خبر بدم؟ اسم شريفتون؟
معين كه فكر كنم از دوربين متوجه حضورشان شده بود ناگهان در اتاقش را باز كرد و هراسان گفت: اينجا چى كار ميكنى؟ چى شده ؟
پسر بچه با ديدن معين سريع به سمتش دويد و با دستهاى كوچكش پاى معين را بغل كرد معين هم خم شد و او را بغل كرد و بالا آورد ، زن جوان در حالى كه با دستمال سعى ميكرد اشك هنوز سقوط نكرده اش را پاك كند با صداى توام با عجز گفت: معين به اينجام رسيده!!
و بعد اشكش سيلاب كرد و خودش را در سينه معين من غرق كرد!!! معين من!!!
پسر بچه با ترس گفت: مامان مامان باز دستت زخم شد گريه ميكنى؟
معين سر زن را از سينه اش جدا كرد و با دست اشكهايش را از صورتش زدود:
_ هييييش آروم باش عزيزم مهرسام ميترسه
و بعد مهرسام كوچك را در آغوشش فشرد و وارد اتاق شدند و به من دستور داد كه كسى وارد اتاق نشود
يخ كرده بودم بالاخره آمدى ژاله؟! چه قدر زيبا بود؟ چه قدر با وقار و خانمانه رفتار ميكرد؟ موهايش بلند بود معلوم بود كه بلند است ...
romangram.com | @romangram_com