#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_165


دست ديگرش را زير كتف عماد انداخت و سنگينى عماد را هم روى شانه ديگرش ! عماد كه پايش به ميله رينگ خورده بود لنگ لنگان راه ميرفت معين ما دو نفر را چنان پدرى قوى با شانه هاى استوارش نگه داشته بود و از آن جهنم براى هميشه بيرون برد مطمئنم همه ناظرين ميدانستند

" اين مرد علاوه بر جسم قوى چه اراده پولادينى دارد... "



خودش از ما بيشتر آسيب ديده بود اما صدايش در نمى آمد تا بيمارستان خودش رانندگى كرد يا نگران خون بينى عماد بود يا دست من

_عماد سرتو بالا نگه دار

_ يلدا قوى باش يكم ديگه ميرسيم هيچى نيست نترسيا



و من با داشتن چون تويى چرا بايد بترسم؟!



به بيمارستان كه رسيديم بعد از كلى معاينه و دستورات معين دست من را فقط آتل بستند و بينى عماد هم چند دقيقه بعد خوب شد ، مسكنم را هم خودش زد ميدانست جز خودش هيچ كس نميتواند ...

نگرانش بودم غرور معنى نداشت:

_ رئيس پلكت پاره شده

_ نه فقط خراشه

_ صندلى خورد توى سرت ١ عكس بگير

خنديد و جان دلم از اين خنده صورت زخمى غول مهربانم جانانه شد

_ خانم دكتر شما خودت بهترى؟



اينبار هرسه خنديديم و ميان خنده معين گوش عماد را به شوخى گرفت: پدر سوخته كى قاتل شدى؟

romangram.com | @romangram_com