#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_164
پژمان از حال رفته بود و پيمان در حال جان دادن بود همه هراسان فرياد ميزدند و فرشيد از پشت عماد را گرفت اما عماد پرتش كرد همچنان فرياد ميزد
_ تو به آقاى من چى گفتى سگ كثيف ؟؟؟؟ من ازرائيلتم خوب نگام كن من عمادم عماااااد ولى نه اون عماد بى غيرت
هيچ كس جلو دارش نبود تا اينكه معين نامش را فرياد زد
_ عمااااااد
لحظه اى مكث كرد ،
_ آقا بزار كارى كه ٥ سال پيش نكردمو بكنم آقا جان مهرسامت بزاررررر
معين جدى تر فرياد زد: بسه ميگم اين كثافت لياقت مردن نداره
عماد اطاعت كرد از بينى اش خون مثل آب روان جارى شده بود معين هم لت و پار بود دستم در حد مرگ درد ميكرد چه بر ما سه نفر گذشته بود؟
معين خم شد و بازوى عماد را گرفت و از جايش بلند كرد فرشيد و چند تن ديگر كه براى كمك آمدند
معين مانع شد و فرياد زد :
_ به كمك ١ مشت بزدل احتياج نداريم
واين را خيلى محكم گفت ، عماد خنديد و دلم ميخواست فداى اين خنده هايش شوم
حالا نوبت من بود معين خم شد و از زانوهايم گرفت و بلندم كرد و بر عكس روى شانه اش انداختم و دستش را روى كمرم كه روى شانه چپش بود قفل كرد كه نيوفتم و من كه حس كردم جايم امن است اعتراضى نكردم كه مثل كيسه برنج بلندم كرده است...
romangram.com | @romangram_com