#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_154


اى پناه و ياورش برگرد!! ژاله برگرد ، برگرد ، برگرد...



آن شب كه بعد از مدت طولانى به باشگاه رفتم همه خوشحال شدند ولى معين آن شب نيامد ...

تنها برگشتم عمه هم دلتنگ معين بود و مدام حالش را از من ميپرسيد سامى مرتب به ما سر ميزد و هر دفعه با كوله بارى خريد مى آمد، يخچال و قفسه ها ديگر در حال انفجار بود،



روزها تكرارى و شبها تكرارى تر ميگذشت ، قبل از خواب احساس گرماى عجيبى به سراغم آمد كه نفس كشيدنم را كمى مشكل كرده بود احساس كردم سنگينى تمرين هاى باشگاه اذيتم كرده است و يا اينكه بعد از دوش گرفتن در باشگاه در هواى سرد بيرون آمده ام سرما خورده ام مسكنى خوردم و سعى كردم بخوابم اما مدام درد در پشت گردنم و گرماى تنم بيشتر ميشد كم كم حس كردم كه تب دارم ولى خواب مرا با خود به دنياى ديگرى برد



مادرم روى تخت

كتك هاى پدرم

بى پولى هاى عمه

پارتى

پورشه قرمز

بازداشتگاه

بيمارستان

معين

عمه در زندان

كمربند معين

و در آخر عماد خود به دار آويخته

romangram.com | @romangram_com