#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_150

_ باشه سوار شو



در راه برگشت چشمانم را بستم و فقط فكر كردم...


به شركت برگشتم ،عماد در رستوران تبعيد شد و من اينجا اسير ، دلم برايش تنگ شده بود براى حس عجيبم كه عشق نبود اما مرا مدام نگرانش ميكرد حس ميكردم مادر شده ام و فرزندم را از من جدا كرده اند گاهى هم حس ميكرد پدرم را از من گرفته اند و باز يتيم شده ام عماد درمان همه بى كسى هايم بود رفيق شفيقم را باخته بودم ...

كارهاى عقب افتاده ام را يك به يك انجام دادم و مشغول خواندن جزوه درسى ام شدم كه از داخلى معين به تلفنم زنگ خورد

_ بله ؟

_ قهوه

بعد گوشى را قطع كرد



( بيشعور انگار به نوكر خر باباش دستور ميده )



قهوه اش را آماده كردم اما نه مثل هميشه با وسواس و عشق حتى از عمد به جاى اسپرسو مورد علاقه اش قهوه ترك درست كردم و نقشه كشيدم اگر پرسيد بگويم دستگاه خراب بوده است

به اتاقش كه رفتم صندلى اش را چرخانده بود رو به سمت پنجره و پشت به من باران مى آمد و در حال گوش سپردن به قطعه غمگين واقعا زيبايى بود كه صداى خواننده اش را دوست داشتم

ای که رفته با خود دلی شکسته بُردی

این چنین به طوفان تن مرا سپُردی

ای که مهر باطل زدی به دفتر من

بعد تو نیامد چه ها که بر سر من

بعد تو نیامد چه ها که بر سر من

romangram.com | @romangram_com