#آی_سی_یو_پارت_265
نداره، ازم متنفره. هنوز من رو به همون چشم میبینه. دیگه هیچ کاری به من نداشته باش امیرعلی، توی زندگیم
دخالت نکن. فقط برو، دیگه تو توی زندگی من نیستی، حتی به عنوان غریبه!
برگشتم و به سرعت وارد خونه شدم.
روی مبل بدون حرفی نشستم. اشکهام ناخواسته همینطور میریختن، بقیه هم بدون حرفی به حالم چشم
دوخته بودن. بهشون اهمیت ندادم.
حالم بد بود، هیچوقت تا این اندازه توی زندگیم ناامید نبودم، حس میکردم اینجا آخرشه.|
نمیتونستم مثل خود امیرعلی نامرد باشم. باید دایی بفهمه قرص مصرف میکنه تا جلوش رو بگیره وگرنه وضع
بدتر میشه، اعتیاد راه نجات هیچی نیست، بلکه زندگی رو مثل آتش میسوزونه، اون هم ناگهانی و تا به خودت
بیایی میبینی همه چیزت سوخته، رویاهات، هدفهات، تواناییهات.
همونجور که سرم پایین بود گفتم:
- دایی جلوی امیرعلی رو بگیر. متادون مصرف میکنه، تا اوضاع بدتر نشده کمکش کنید.
صدای نالهی زن دایی باعث شد قلبم بلرزه.
محکم پشت دستش کوبید و گفت:
- خدا من رو مرگ بده. وای پسرم، وای خدا، این دیگه چه بلاییه؟ وای امیرعلی!
از جاش بلند شد و همونجور که میرفت تو حیاط با گریه ناله میکرد:
- امیرعلی مادر برات بمیره. چرا اینجوری شدی مادر؟ چرا خودت رو نابود کردی؟
نتونستم تحمل کنم، دستم رو جلوی صورتم گرفتم و گریه کردم. ساسان کاش من رو میفهمیدی، کاش درک
میکردی، کاش میفهمیدی که رفتن سام رو فداکاری دونستم، دریغ از این که خیلی دیر شده و تو دیگه اون
ساسان نیستی.
* * *
romangram.com | @romangram_com