#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_177
چند ثانیه بهم خیره موند. لب باز کرد:
- باشد میبخشم. لیکن بدون من، حق اینکه جایی روید را ندارید.
- باشد.
لبخندی زد و توی چشمام خیره شد.
یک هفته بعد:
به خواست خودم، همه ی سربازا رفته بودن.
آخه بیرون کلبه خیلی سرده و اونا هم، شب و روز بیرونن و گ*ن*ا*ه دارن!
رابطهام با آریانا، توی این یک هفته، خیلی خوب شده بود. رزمی کاری رو هم، به خوبی یاد گرفتم. قراره فردا صبح، با آریانا، به سرزمینای دیگه بریم برای اتحاد. آریانا هم تازه رفته بود و قراره صبح بیاد.
بیرون کلبه نشسته بودم و به جنگل سبز روبه روم خیره شده بودم.
آفتاب کم کم، درحال غروب کردن بود. دلم واسه اون سرزمین ممنوعه تنگ شده بود.
آریانا، تازه رفته و دیگه نمیاد. بهتره برم به منطقهی ممنوعه آرسین.
چشمام رو بستم و خودم رو، با جادو، به کنار دریا رسوندم.
romangram.com | @romangram_com