#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_169
سیمبر:«خب، چه دیدهاید بانو؟»
همه چیز رو براش بازگو کردم.
لبخندی زد و گفت:
-عالیست بانوی من. آینده شما، روشن هست. به تخت سلطنتی خویش، میرسید. تبریک میگویم بانو!
نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خوب است. پس نیازی نیست هنرهای رزمی را بیاموزم!
تندگفت:
- خیر بانو! این آیندهای که شما دیدید، درهنگامی صورت میگیرد، که خیلی تلاش کنید بانو.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- رزمی کاری را چگونه بیاموزم؟
سیمبر: «امپراطور دریا، به شما میآموزد. جناب هاکام با ایشان، هماهنگ خواهند کرد.»
سرم رو تکون دادم. آخ جون! با آری جون! خخ.
romangram.com | @romangram_com