#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_168
سوتی زدم و گفتم:
-عالیست، حال من باید چه کنم؟
روی زمین، دو زانو نشسته بودم و دستام روی پاهام بود.
مثلا، داشتم تمرکز میکردم. میخواستم، آینده خودم رو بدونم.
تمرکز، تمرکز، تمرکز.
خودم رو دیدم، که لباس قرمز رنگ، تا پایین کمر، تنگ و از کمر به پایین، گشاد بود. دکمههاش شکوفه های طلایی رنگ بود، و من آروم آروم داشتم از پلهها به سمت تخت سلطنتی، بالا میرفتم.
سریع چشمام رو باز کردم، آخه سرم خیلی درد گرفته بود.
سیمبر، کنارم نشسته بودم. دستش رو گرفتم. نفس نفس میزدم.
سیمبر:«آرام باشید بانو. سعی کنید آرامش را به خود، بازگردانید.»
چند تا نفس عمیق کشیدم.
- سردردم بهتر شد، لیکن کمی درد دارد.
سیمبر:«عادیست. زیرا، چند بار اول، که پیشگویی میکنید. این حالات به شما، دست میدهد. در چند بار اول، بدون حضور من، پیشگویی نکنید و این قدرتتان نیز، باید پنهان بماند!»
سرم رو تکون دادم. غلط بکنم من پیشگویی کنم. والا!
romangram.com | @romangram_com