#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_150
روبه روم بود، رفتم پشتش ایستادم و دستی به بالای سفید رنگش، که مثل پروانه بود، کشیدم.
- باورم نمیشود که اکنون، یک فرشته نزد من آمده.
بال زد و چرخی زد به طرف من برگشت.
سیمبر:«بانو، لیکن زمان تنگ است. باید به قدرت هایتان دست یابید، من نیز فقط به شما کمک خواهم کرد.»
با چشمای گردی گفتم:
- باشد، لیکن چرا وقتمان کم است؟
باصدای نگرانی گفت:
- اگر شما به زودی قدرت هایتان را نیابید، خطری شما را تهدید میکند، زیرا ملکه هوزان و ملکهی دروغین سرزمین پاکمان هوان، سرباز های تعلیم دیدهی خود را، که فقط از آنها دستور میگیرند، برای هنگامی که شما، به سرزمین خویش بازگشتید، برای مقابله با شما آماده کرده بودند و حال، در سرزمین های خویش، بهصورت آماده باش گذاشته اند.
من با بیتفاوتی گفتم:
- باشد، این چهخطری ممکن است داشته باشد؟
با اخمی که به صورت سفیدش، روح بیشتری داده بود و گونه هاش رو، برجستهتر نشون میداد گفت:
- بانوی من، شما باید هر چه سریعتر، قدرتهایتان را پیدا کنید، زیرا ممکن است هر لحظه با سپاهیان بی رحمشان، به سرزمینهای مجاور و روستاییان بی گ*ن*ا*ه، حملهور شوند و دلیلش، فقط این است که سر شما را به آن تحویل دهیم. بانوی من، هم جان مردم بی گ*ن*ا*ه و هم جان شما، که ملکهی اعظم این سرزمینها هستید، درخطراست. تمام سرزمینها، با شما پیمان میبندند، لیکن بدون قدرت شما، پیروزی ممکن نیست!
با صورت رنگ پریده و با لکنت گفتم:
romangram.com | @romangram_com