#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_148
***
سلام خدمت دوستای گلم که رمانم رودنبال میکنن.
متأسفانه،بایدبگم بازدیداتون بالای200تاست این منو خیلی خوشحال،میکنه ولی چیزی که منوخیلی ناراحت میکنه،اینکه تشکراتون به تعداد،بازدیدهاتون نمیخوره ممنون میشم که باتشکر،کردنتون به من دلگرمی بدید وبتونم باقلم بهتری،رمان رو ادامه بدم.
آروم آروم چشمام رو بازکردم. روی تخت بودم؟!
باورم نمیشه، یعنی یه خواب بوده؟
اوف، من رو بگو فکر میکردم مادر واقعیم رو دیدم.
با حرص خودم رو روی تخت رها کردم و خیره شدم به سقف چوبی کلبه. هه! چه خوشخیال!
- درود بانوی من. میاندیشم که قرارمان را فراموش کردهاید؟
تند نشستم روی تخت، یعنی چی؟ صدای کی بود؟
- توکه هستی؟ چگونه آمدهای اینجا؟
صدا:«بانوی من، مرا از خاطر خویش پاک کردهاید؟! برخیزید. من سمیبر هستم، مرا به خاطر آوردید؟»
romangram.com | @romangram_com