#هورزاد_ملکه_آتش_پارت_147


مامانم روی سبزه ها نشست بود و منم تو بغلش بودم و آروم موهام رو نوازش می‌کرد.

- مادر، آریانا و هاکام می‌گویند، برای آن که من بتوانم سرزمینمان را پس گیرم، باید تمام قدرت هایی که شما دارنده ی آن بودید را فرا بگیرم. آن ها فقط می‌دانستند قدرت آتش در وجودم است. لیکن دیگر قدرت‌های من را نمی‌دانستند.

مادر:«فرزندم، تمام قدرت های من، به هنگامی که ازمن دور شده بودی، به تو منتقل شدند؛ لکچیکن تا سن‌ 18سال، ازآن ها نمی‌توانستی استفاده کنی. تو، دارای قدرت چهار عنصر، و قدرت های جزئی دیگری هستی. باید خویش آنها را بیابی، تا بتوانی به مردم سرزمینت کمک کنی.»

- مادر، چگونه می‌توانم آن‌ها را بیابم؟

مادر:«سپیده دم فردا، یک نفر نزدت خواهد آمد. او تو را یاری می‌کند، عزیز جانم!»

- مادر، می‌شود تا فردا، این‌جا بمانم؟

مامان با دستاش، دو طرف صورتم رو قاب کرد وآروم پیشونیم رو بوسید و گفت:

- کاش می‌شد. لیکن، تو باید بازگردی. دخترکم، لیکن تو، درذهن و قلب من خواهی بود. زمانش که فرا رسد، نزد یکدیگر خواهیم بود.

جفتمون بلند شدیم و مامان گفت:

- مواظب خویش باش!

آروم سرم رو تکون دادم. مامان آروم آروم به عقب می‌رفت و می‌خندید. یه نوری، همه اطرافش رو پوشوند .یه ب*و*س واسه‌ام فرستاد، که توی هوا گرفتمش و محکم زدم به لپم و بهش چشمک زدم.

دستش رو به معنای خداحافظی، بالا آورد و توی نورغیب شد، مامان زیبای من!


romangram.com | @romangram_com