#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_247

به محض اینکه راه افتادم کل ماجرا رو براش تعریف کردم.خودم برای گفتنش خیلی هیجان داشتم ولی وقتی یه کم جلو رفتم و قضیه ی مادر هاموس رو گفتم دیگه از اون شوق داروین هم خبری نبود!

وقتی حرفم تموم شد گفتم : جالب نیست؟!

داروین با سردی گفت : چرا، خیلی جالبه.

- خب...یه کم با ذوق بگو لطفا!

داروین – می دونی، داشتم به این فکر می کردم که مامان هاموس عجب تیکه ایه!

- اگه بشنوه همچین چیزی گفتی گردنتو می شکنه!

داروین – همین دیگه! منم برای همین ناراحت شدم!

یهو حالتش تغییر کرد و با هیجان گفت : به نظرت اگه من به هاموس بگم از مامانش خوشم اومده بدش میاد؟!

- صد در صد.تازه منم یه جورایی داره بهم برمی خوره! اون که دیگه تکلیفش روشنه.من موندم تو که اصلا مادر هاموس رو ندیدی چجوری ازش خوشت اومده!!!

داروین – ندیدمش ولی تو برام توصیفش کردی دیگه! منم قدرت تخیلم به طرز وحشتناکی قویه، بهت نگفته بودم؟!

- نه...اگه اینو می دونستم که کلا واست تعریف نمی کردم!

داروین – بی خیال...حالا تصمیمت واسه ادامه ی جن گیری چیه؟

- فک نمی کنم دیگه طرفش برم.اون موقع که جن گیری می کردم فکر می کردم مجبورم ولی الان دیگه برام فرقی نداره.تصمیم دارم از همین چند روز باقی مونده ی عمرم لذت ببرم.

داروین – یه جوری حرف می زنی که انگار قراره بزودی بمیری! نکنه می خوای خودکشی کنی؟!

romangram.com | @romangram_com