#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_246
هاموس – باشه...هر جور میلته.
می تونستم تمام چیزایی که هاموس گفت رو قبول کنم اما باور اینکه مادرش منو دوست داره برام سخت بود! چون تو این هفت هشت ماهی که من م*س*تقیما با هاموس در تماس بودم می تونست به راحتی خودشو بهم نشون بده... .
از وقتی که هاموس رفته بود همش داشتم قضیه ی تغییر رنگ چشمام فکر می کردم.از بین تمام حرفایی که بهم زد این یکی بیشتر از همه به دلم چسبید، یه لحظه هم نمی تونستم این فکرو از سرم بیرون کنم! هر چقدر هم فکر می کردم نمی فهمیدم چجوری باید از این تواناییم استفاده کنم.
جارو و خاک اندازو برداشتم و رفتم سر وقت شیشه خرده هایی که توی هال ریخته بودن.بعد از جمع کردن شیشه ها به ذهنم رسید که برم پیش داروین...نمی دونم چرا ولی دوست داشتم جریانو واسه یه نفر تعریف کنم و مطمئنا گفتنش برای سورن و مسعود ایده ی جالبی نبود!
ساعت از ده گذشته بود.می خواستم تا قبل از رسیدن مسعود خونه باشم برای همین سریع آماده شدم و از خونه بیرون اومدم.ماشین رو هم با خودم بردم که یه وقت دیر نرسم.
طولی نکشید که به خونه ی داروین رسیدم.جلوی ساختمونشون پارک کردم...امیدوار بودم داروین از آموزشگاه برگشته باشه.هنوز از ماشین پیاده نشده بودم که دیدم خودش از در خونه بیرون اومد.همین که دیدمش براش بوق زدم.فورا متوجه من شد و به طرف ماشین اومد.
همین که توی ماشین نشست گفت : اِ، تو که هنوز زنده ای!!
- شرمنده که ناامیدت کردم!
خندید : نه بابا خوشحال شدم.فقط تعجب کردم.احضار هاموس چجوری پیش رفت؟
- میشه گفت رضایت بخش بود.داشتی جایی می رفتی؟!
داروین – آره، حامی بهم زنگ زد گفت یه جا کارش گیر کرده.باید خودمو بهش برسونم.
- جدی؟ خب، پس من می رسونمت.توی راه هم بهت میگم هاموس چی گفت.
داروین با اشتیاق گفت : باشه، اتفاقا خیلی برام جالبه بدونم چی گفته!
romangram.com | @romangram_com