#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_230


- نه ممنون، همین جا راحت ترم.

سورن – خب پس چند روز برو پیش مسعود.

- نه نه، اون که اصلا! ترجیح میدم همین جا بمونم.اینجوری خیالم هم راحت تره.

سورن – من واقعا نمی فهمم مشکل تو چیه!

- من فقط میگم بهتره خونه ی خودم بمونم، چون این پلیس ها مراقب خونه ی من اند.اگه بیام پیش شما ممکنه مشکلی پیش بیاد، اونوقت واسه شما هم بد میشه.

سورن – پس ما اینجا می مونیم.

- بی خیال...!

سورن – مرض! حالا چرا غذا کوفت نمی کنی؟!

- کی همچین حرفی زده؟

سورن – ناسلامتی من و مسعود داریم با چشم می بینیم!

- اگه دقت کرده باشی غذا می خورم منتها این اواخر همش احساس سیری می کنم، نمی دونم چرا!

سورن – احساس سیری می کنی یا اشتها نداری؟!

- نه بابا اصن بحث اشتها و این حرفا نیست.همین که بوی غذا بهم می خوره سیر میشم.


romangram.com | @romangram_com