#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_229
- اینکه شما در این مورد حرف منو باور نمی کنید دلیل خاصی داره؟!
سورن – آره خب...دلایلش زیادن.مثلا اینکه تو الان حالت خوب نیست...به زبون ساده تر اینکه قاطی کردی و احتمالش زیاده که چرت و پرت بگی.
- دستت درد نکنه!
سورن – خواهش می کنم، به همین دلیل هم ما یه کوچولو حرفتو باور نکردیم.ولی خب الان گشتیم، خیالمون راحت شد.
- اوهوم...
با خیال راحت به مبل تکیه دادم که یهو سورن گفت : بهراد، بریز بیرون!
نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم : چیو؟!
سورن – هر چی تو دلته دیگه! من مثلا رفیقتم.بگو چی شده!
- آهان، اونو میگی.هیچی، فقط یه توهم خفن زدم، همین.
سورن – بعد اون خون هم جزو توهم ات بود دیگه؟!
- نه، اون خون جزو توهم ام نبود.پندار واهی که نمی تونه عینی بشه.
سورن – خب حالا توضیحی راجع به اون خون نداری؟!
- نه حقیقتش...انقدر بهم شوک وارد شد که خیلی چیزا رو یادم نمیاد.
سورن – بهراد امشب وسایلتو جمع کن یه چند روز بیا پیش من، منم مرخصی می گیرم که تنها نمونی.
romangram.com | @romangram_com