#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_203

- نه.

مسعود – خوبه.

سورن – چیش خوبه؟ اخراجش می کنن دوباره باید بگردیم دنبال کار!

مسعود – کار زیاده، بعدم با یکی دو روز نرفتن اخراجش نمی کنن.در کل به خاطر اون نگفتم خوبه.

- پس واسه چی خوبه؟!

مسعود – فردا شب دعوتیم ویلای محمد.

- به چه مناسبت؟!

مسعود – می خوان واسه علیرضا و نسترن یه مهمونی بگیرن، فامیل های هر دو طرف هم بیان.

سورن – ببخشید دخالت می کنم ها ، ولی اگه دقت کرده باشید الان تو محرم و صفر ایم!

- راست میگه.

مسعود – بزن و بر*ق*صی در کار نیست.فقط شامه.

- در هر صورت من که نمیام.برای نیومدنم هم دلیل دارم.

مسعود – خب ، بگو ببینم دلایلت چیه؟

- یک اینه دعوت نشدم.دو با این قیافه ی داغون و سر ِ شکسته ضایه ست که بیام و مهمتر از همه اینکه اصلا حال و حوصله ی این برنامه ها رو ندارم.

romangram.com | @romangram_com