#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_202


دیگه حسابی عصبانی شده بودم...

- من واقعا نمی فهمم! یعنی به خاطر یه انتخاب احمقانه من باید تا آخر عمر اینجوری زندگی کنم؟!

هاموس – قضیه اونطور که تو فکر می کنی نیست...

- پس چطوریه؟!

هاموس – در مورد انتخاب ... من مجبور شدم یه کم دروغ بگم!

- چی؟! مسخره کردی؟!

هاموس – نه، باور کن اگه اونجوری نمی گفتم تو زیر بار نمی رفتی در مورد جن ها و کلا جن گیری بیشتر بدونی...با اینکه به نفعت هم بود.

- این دیگه واقعا مسخره ست!...

هاموس – شاید...گفتم که بهتره فعلا درگیر این موضوع نشی.بهت قول میدم بعدا راستشو بهت میگم.باشه؟

جوابی ندادم.اصلا دوست نداشتم باهاش حرف بزنم.در واقع دوست داشتم کتکش هم بزنم ولی چون می دونستم حریفش نمیشم واسه همین دیگه بی خیال شدم.

هر لحظه منتظر اومدن حامی بودم.دلم نمی خواست وقتی حامی می رسه مسعود و سورن اینجا باشن.می ترسیدم اجازه ندن کارشو بکنه ...هر چند در کل دوست نداشتم توی اون شرایط پیشم باشن و اتفاق دیشب تکرار بشه. منتها نمی دونستم چجوری بهشون بگم!

هر دو تمام حواسشون به تلویزیون بود.منم هی نگاهشون می کردم، با خودم کلنجار می رفتم که چجوری بهشون بگم پاشن برن.اصن روم نمیشد!...دعا می کردم حامی حالا حالاها پیداش نشه.

مسعود – بهراد فردا نمیری سر کار؟!


romangram.com | @romangram_com