#هیچکسان_(جلد_سوم_حقیقت_رمانتیک_قتل)_پارت_176
حامی – دقیقا.
- بعد اینا خطرناک هم هستن؟!
داروین – نه همیشه...فقط بعضی وقتا این جن های متعجب ه*و*س می کنن یه خرده سر به سرت بذارن...در حد اینکه وسایل خونه تو جا به جا کنن یا اینکه بترسوننت که این وسط یه حالی هم کرده باشن.اما مطمئن باش نمی کُشنت.
- خب جای شکرش باقیه!...
بعد از صبحونه حامی و داروین باهام خدافظی کردن و رفتن.منم سریع از خونه زدم بیرون و راهی دفتر شدم.توی راه همش به اتفاق دیشب فکر می کردم.ترجیح می دادم اون یارویی که دیشب دیدم یکی از همین جن های متعجب بوده باشه تا اون یارو قاتله! باید به هاموس می گفتم یه فکری به حال این جن های سرگردون بکنه...اون لحظه با خودم گفتم عجب غلطی کردم که جن گیر شدم! اون موقع که درخواست هاموس رو قبول کردم یکی نبود بگه تو که نمی تونی خودتو جمع کنی چجوری می خوای جن گیر بشی؟... .مونده بودم از من ترسوتر نبود که هاموس بره سراغش! من نه شجاع بودم نه مومن...چرا جن های مسلمون باید منو برای همچین کاری انتخاب کنن؟...
کم کم حس کردم این افکار دارن دیوونه م می کنن، تصمیم گرفتم دیگه به این چیزا فکر نکنم.
ساعت هشت بود که به دفتر رسیدم، ماشین رو جلوی ساختمون پارک کردم.کیفم رو برداشتم و پیاده شدم.همین که در ماشین رو بستم تو یه چشم بهم زدن خودم رو توی دفتر پیدا کردم، در حالی که کنار میزم ایستاده بودم و داشتم به پرونده ای که روی میز بود نگاه کردم!
انگار که از خواب پریده بودم.حس می کردم در عرض یه ثانیه از کوچه به دفتر منتقل شدم.یادم نمیومد چطور وارد دفتر شده بودم! سورن پشت میزش نشسته بود و سرش به کار خودش گرم بود.اونقدر از حالت خودم شوکه شده بودم که لیوانی که توی دستم بود ناخودآگاه از دستم افتاد و شکست.
با شکسته شدن لیوان سورن از جاش بلند شد و با نگرانی پرسید : چت شد؟!
با این سوال فهمیدم از دیدن من تعجب نکرده.اگه یهو اونجا ظاهر شده بودم حتما عکس العمل دیگه ای نشون می داد.
سورن خیلی سریع خودشو بهم رسوند و گفت : چی شد، چرا این شکلی شدی؟!
من اونقدر مات و مبهوت بودم که اصلا نمی تونستم حرف بزنم! جوری بود که حتی به واقعی بودن سورن و جایی که توش بودم هم شک داشتم!
سورن با چهره ای متعجب و نگران گفت : خب یه چیزی بگو! الو؟! حداقل بگیر بشین یه وقت سکته نکنی بیفتی رو دستم.
romangram.com | @romangram_com